<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرا با خاطراتم تنها بگذار</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/</link>
<description>اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 11 Nov 2008 20:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب‌گريه... </title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و آنقدر پر شده‌ام که دیگر چشم‌ها هم جواب نمی‌دهند و باید این‌بار فکر دیگری کرد برای این دل پریشان!سکوت دارد گوش‌هایم را پاره می‌کند! نفس ندارم دیگر! امشب دوباره حیران افتاده‌ام اینجا، خیره ماندم در روی این همه فانوس نقره که نشسته‌اند گوشه‌گوشه آسمان سیاه چشم‌هایت... راستی!نگفتی این چشم‌ها رخت عزای کدام عزیز بر تن دارند که انگار تمام عمرم سیاه‌ترین سیاه جهانند...دلم گرفته... دلم گرفته... می‌دانی! گاهی میان تمام این هیاهو، یک نگاه، یک لبخند (شک نکن! لبخند تو...) وادارم می‌سازد فریاد بزنم:«زنده‌باد زندگی!» و بعد در پس تمام آن شادی‌ها یک بغض می‌ماند که سال‌هاست همان‌جاست و انگار نمی‌دانم کی می‌خواهد باز شود...دیگر گله نمی‌کنم... نه از تو، نه از خدا و نه حتی از خودم... اما این بغض لعنتی مانده پشت این حنجره خاموش و هی بزرگ می‌شود و مرا یارای نابودی‌اش نیست که من مرد این کارهای بزرگ نبوده‌ام... نمی‌دانم، شاید تمامش یک قمار بود... و من چقدر رو بازی کردم! و چه صادقانه به تکخال دل‌ام نازیدم و ندانستم تک دل‌ام که برود، در برابر لشکر بی‌بی و پادشاه هیچ ندارم!... و حتی تک دل‌ام را هم باختم مسیحا!...ولی شک ندارم تمام آنچه داشتم بازی کردم...! حالا می‌دانم قمار یعنی چه:« بگذار تمام دارایی‌ام از دست برود، پیروز اگر تو باشی!»... حالا به جز قمار زیاد می‌دانم! چیزهايی که شاید ندانی و خدا کند از این پس هم نیاموزی... حالا می‌دانم چقدر درد دارد وقتی چشم‌هایت از اشک می‌سوزند و باید لبخند بزنی... می‌دانم چقدر سخت است وقتی انگار تمام حرف‌های عالم در گلویت جاخوش کرده‌اند و تو باید سرپوش بگذاری رویشان و آرام بگویی«هیچ ندارم برای گفتن...» و آرام بگویی تا اشک‌ها رسوایت نسازند... حالا می‌دانم چقدر سخت است وقتی دلت، هستی‌ات، می‌خواهد فریاد بزند:«دوستت دارم چون مسیحایی! به خاطر همین‌ها که هستی دوستت دارم!» و هیچ نگویی و تنها نگاه کنی که فرصت کم است برای دیدن تو!...حالا می‌دانم چطور می‌شود خدا را فهمید:وقتی روزها انتظار می‌کشی، آنوقت پس از روزهای دوری، می‌بینی که از چشم‌هایش غم می‌بارد و آنقدر دورش را شلوغ کرده‌اند که نه می‌تواند بغض کند و نه می‌تواند فریاد بزند... بعد می‌شود چند لحظه برای سلام و یک لبخند که مرهم می‌شود برای تمام زخم‌هایت و بعد تو می‌مانی تنها... و راه می‌روی... بغض می‌کنی در خود و می‌گویی:« شاید لیاقتم نبود..» و شکر می‌کنی خدا را... و آن‌وقت یکی از درونت زمزمه می‌کند:«ولی این‌بار دلتنگ‌تر از همیشه بودم...» و تو باز راه می‌روی... و ناگهان از پشت تنهائی‌هایت سرک می‌کشد و به نام صدایت می‌کند... و آمده... و تو که خدا را فهمیدی، مست می‌شوی از آن همه التفات... مست می‌شوی... مست...! نمی‌دانم چطور برایت بگویم از این همه درد و آتش که به جانم ریخته... پر شدم! لبریز شدم... آنقدر نگفتم که حالا شب و ماه هم به حرفم نمی‌آورند... و من می‌مانم و این پنجره که رو به شب و شهری که تو در آنی باز می‌شود و یک آسمان پر از فانوس نقره... و خوب می‌دانم! هر جا و با هر که بروی، همین آسمان با همین فانوس‌ها مرا به تو می‌رساند... و من شاید آنقدر ابرآسا گریسته باشم که تمام شده باشم و راحت‌تر میشود به سویت آمد وقتی تمام شده باشی... و شاید آنوقت روی گورم بنویسند:«دیوانه ای به نام !»! درون این دل پریشان غوغاست... باران می‌خواهم... باران... گریه امانم نمی‌دهد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.userland.com/images/httpwwwpsybernetconz/atumn.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:سلام راز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:چه تکراری دارم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می توانم آهنگ ها را زمزمه کنم</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل اول: مهر...و بازمی‌گردم به تمام آن روزهای دور پشت سر و مرور می‌كنم آرامشم را. چه پر تلاطم جلوه می‌كردم من، چقدر شيطنت و شور در من موج می‌زد؛ اما در اعماق، آرامشی ساكن بود كه هيچ چيز، لختی حتی‌، متلاطمش نمی‌كرد... نگاهم به چشم‌های آدم‌ها بود آن روزها. پی آن بعد غريبی كه چشم‌ها دارند، پی آن نگاه ساده و تكرارنشدنی آدم‌ها بودم و در چشم‌ها جستجويش می‌كردم؛ تا اينكه يك روز، از پشت يك حجم سبز، سرانجام يافتمش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل دوم: باران...موجی عظيم به راه افتاد و همه جا را لرزاند. و من كه به نشانه‌های ثابت طوفان ايمان داشتم، رها كردم لرزش‌ها را و به آسمان روشن و صاف نگريستم و لحظه‌ای حتی‌، گمان نبردم كه گردابی می‌تواند هزار بار مهلك‌تر از طوفان باشد... اقيانوس آرام آرامش من، دستخوش غوغايی درونی شده بود و من بی‌خبر بودم. از شوق يافتن آن نگاه تكرار‌نشدنی به گريه افتاده بودم. باران بر ما باريدن گرفت و خيس محبت او شديم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل سوم: زرد...آرام و خاموش می‌نگريستم به گردابی كه در برابرم شكل می‌گرفت و مرا به سوی خود می‌كشيد. تصور اين‌ها خارج از باور و طاقتم بود و تنها بهت‌زده نگاه می‌كردم. به ناگاه و با ضربه موجی سخت، به خود آمدم و خواستم كه مانع شكستنم شوم. چشم از آسمان روشن برداشتم و به گرداب نگاه كردم و سپس به جنگش رفتم... با آنچه گرداب از من می‌گرفت با نگاه وداع كردم. مجال گريه نبود؛ در سكوت، همه‌چيز را از سر گذراندم. بارها بدرون گرداب كشيده شدم و خود را بيرون آوردم و هربار زخمی تازه بر من نشسته بود... سطح آب آرام‌تر شده بود. گرداب را عقب رانده بودم.... خسته، شكسته و ضرب خورده اما مطمئن آب را نگاه می‌كردم و به گرداب می‌انديشيدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل چهارم: باد...می‌دانستم آنجاست، آن پائين و انتظار می‌كشد: انتظار شكستن مرا. راه می‌رفتم آن‌گونه كه صداي گام‌هايم را باز شناسد. می‌دانستم به كوچكترين انحرافی سر باز خواهد كرد تا مرا فرو كشد و خردم سازد، اما مجالش نمی‌دادم. جنگ مرگ و زندگی من بود و نمی‌خواستم و نبايد بازنده می‌بودم... مسير را نگاه می‌كردم و هر ثانيه، هر لحظه به سر برآوردنش می‌انديشيدم و خود را آماده نگاه می‌داشتم. بادی سطح آب را آشفته می‌كرد، سكوتی عميق همه جا را فرا گرفته بود و من ديدم كه شب آغاز می‌شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل پنجم: يلدا...هراسی بيهوده را تحمل می‌كردم. رنج جانكاهی شده بود. رو به جانب گرداب نهادم و پيش راندم: به نيت جدال واپسين. پيش از رسيدن به گرداب، ياد آسمان افتادم. سر بلند كردم، دميدن نخستين ستاره را نگريستم و لبخند زدم: شب با من آشنا شد...در تمام طول آن شب طولاني، كشاكشی عظيم ميان من و گرداب درگرفت. خواستم آنقدر آرام بمانم تا از پا درافتد... مرا به زير آب برد و دوباره بالا آورد، به اين سو آن سو پرتابم كرد، بر موجم كوباند و دست آخر آرام شد و به اعماق اقيانوس خزيد... نگاه كردم: ساحل در برابرم بود... به اقيانوس خويش نگريستم و انديشيدم به سطح آرام آب و به غوغای‌ درونش. در ساحل قدم زدم و اين بار به جای چشم‌هاي آدم‌ها، به ردپای‌ آن‌ها فكر كردم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن. حالا كه دقت می‌كنم می‌بينم سه‌نقطه‌ها دارند گم می‌شوند. خيلی چيزها دارد قطعی می‌شود. نقطه‌ها زياد شده اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!GAME OVER</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دستم به قلم نمیرود،هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم؛میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها.دستم سنگین شده،گوشه گیرم،چشمانم را میبندم و می‌نویسم،از خودم،از تو،از راز،از روزگار،از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها. چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود،قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود،یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود،چیزهایی میبینم که میترسم،که ناگفتنی‌ند،ظرفم بزرگ شده،انبوهم؛نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد؛میدانی ٬هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست؛و ترس،تنها معنی سکوت مطلق است.شاید چیزی مثل مرگ .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:چقدر به آسمون خیره می شی؟تو روی زمینی..تو زمینی اي..تلاش نکن ...خسته می شی ...دلتنگتر می شی ...زخمیتر می شی ...دلت تنگه...تنهاییت به وسعت سرنوشته ...بی رنگیت ...روز و شبهات رو بی رنگ تفسیر می کنه ...جلو نمی ری ...فرو می ری ....سراب میبینی ....کابوس میبینی ...اسیر گردباد ...میپیچی.....چرخ می خوری .......چرا آروم نمی گیری؟...بیاااااا....کوچيک من ....با این تن شکسته این همه تقلا برای چیه؟...ندیدی ؟....یادت نیست ؟....معصوم بودی ...  کوچيک و بی خبر....بهار بود... تابستان برای تو هرگز نرسید....خزان شدی .....یادت نیست .....رنگ رنگ بودی .... بیرنگ شدی .... ندیدی!سکوت دنیای تو رو در خود پیچید ...بغض آواز تو رو اسیر کرد ...درد به تو پیچید ....جگرت رو قطره قطره از چشمات باریدی...چرا ؟....میخوای پاییز رو هم ازدست بدی؟....چرا رها نمی شی ...تو تنهایی ....سهم تو اینه....به وسعت تقدیر تو ....آسمان از تو دور....بهشت از تو دور....دوست از تو دور...چشمهایت را ببند ....ستاره مرده است ....تو هرگز او را در آغوش نخواهی کشید ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/35m1d00.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 14:49:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبض مرگ را می گیرم </title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;رخصت نمی‌دهند اين‌همه آب&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;تا بنگری که ماهی‌ها چگونه می‌گريند.- بيژن نجدی -&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;يك روز می‌آيی و وادارم می‌كنی روی تمام اين روزهای خاكستری قدم بزنم و برايت از آنچه گذشت بگويم... دوباره پرتابم می‌كنی ميان تمام اين ثانيه‌هايی كه می‌بايست باشی و نبودی و می‌پرسی كه چطور بودم و چه كردم... و دوباره من خسته را وادار به تكان‌خوردن خواهی‌كرد... برايت می‌نويسم از خودم در اين ثانيه‌ها و خودم را با تو قسمت می‌كنم... می‌نويسم: همه‌ی اين روزها و هفته‌ها را، بی هيچ سفيدی و نقطه چينی... می‌نويسم، همانطور كه گفتی، همانطور كه خواستی، هرچه باداباد...می‌نويسم از احساسي كه می‌ترسد از زمان‌ها و مكان‌ها، از نابهنگام بودن بايدها، از نابجابودن شايدها، از يكشنبه‌ايی كه آمد به سرعت باد...می‌نویسم از سفره‌های افطار و دعاهای سحر امسال، خلوت اين‌همه خيابان بی‌گفتگو، ماه رمضانی كه از آن «ربّنا» به خاطرم مانده... ديگر «خلصنا من النّار» نبودم كه مرا بدرون آتشی فكنده بودی رفيق... می‌نويسم برايت... می‌نويسم از اين روزها كه تنها چيزی كه به چشم می‌آيد جای خالی توست و چشم‌های من كه پر می‌شوند هربار و اين بغض پنهانی... و آدم‌هايی كه گاهی غربت پنهانم را حدس می‌زنند...نشانه‌ايست اين كه ديگر به خواب‌های من نمی‌آيی... هجرتی كرده‌ام به آن‌سوی دوردست‌ها؛ جايی‌كه تا چشم كار می‌كند ستاره‌ای چشمك نمی‌زند و سكوت است و شب. آن روزها خيالی نبود اگر دستم به ابر نمی‌رسيد: تو كه بودی... ديری و دوری می‌شود حالای من: شب‌ها سرم در ابر فرو می‌شود، اما تو نيستی... دلتنگ توام و اين خشكی صورتم از اشك‌هايی است كه پای آمدن ندارند...آزمون دشواريست صاحب مشق فاصله‌ها؛ آنقدر دشوار كه دست‌آخر بی هيچ قاعده و قانونی بنويسی: عشق جايش تنگ است...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;1.امشب فقط شب خاطره ها ست ... خاطره.2.دیده ام را شستم ... با باران دلتنگی ... پهن کردم بر ریسمان تنهایی ...فقط بگو تو کجایی ؟3.ساده ام اما ... نمیدانم چرا دنیا به سادگی من  شک کرد !4.خسته ام ، می دانستی ؟ شکسته ام ،  می دانستی ؟ می دانستی ...5.تنهایی بیرون ماندن از یک دایره­ی بسته است/ تنهایی توهم­بار است/ تنهایی غربت نیست ؛ اسارت هم نیست/ خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.6.فراموشم کردی ؟؟ .7كاش با ديدن اشکهايم بازمي گشتي ؟ کاش چشمهایم هیچگاه دچار خشکسالی نمی شد .8.میخوام قصه بگم ...یکی بود ، یکی نبود ، یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت ... آخ !!! چقدر زود کلاغه به خونش رسید . 9.هجوم کلمه‌ها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن . یه دنیا حرف گیر کرده که ...10. پشت سر نيست فضايی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند / پشت سر باد نمی آيد / پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است/ پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است / پشت سر خستگی تاريخ است . 11.شب خداحافظی ... یادش به خیر ... تلخ بود اما ماندنی شد . ماندنی و تلخ مثل تو ... اصلا همیشه خداحافظی تلخه ،  مگه نه ؟؟12.دل آدم خیلی چیزها رو می خواد ... اما نمیشه همیشه همه چیز و بهش داد ... حتی اگه از طرفش تهدید به شکستن شدی باز هم همان قانون پا بر جا ست ... 13. میگن ... تو زندگی همه چی تکرار میشه . فقط بعضی وقتا نقشامون عوض میشه . ولی همه چی تکرار میشه. همه دردی که تو میکشی تکرار درد دیروز منه ، همه درد امروز تو فردا منتظر منه . و کاریشم نمیشه کرد . کاش میشد همدیگه رو باور کرد. کاش میشد زمان رو باور کرد. کاش میشد امروز تو دیروز من بود و فردای من امروز تو ... و خیلی کاش های دیگه .../ چه تفسیر قشنگی  ، منم میگم کاش  ...14. به قول یارو که میگه ... دل بهانه های خود از سر گرفت.... دل منم زده تو خاکی اونم چی ... اساسی . 15.چند روزه این ترانه تو ذهنم خونده میشه ... همه رفتن کسی دور و  برم نیست / چنان بی کس شدم در باورم نیست ...16.امروز تو جواب دوستم که گفت چته ؟ گفتم : ناراحت ام ،  خسته ام ، کلافه ام ، تشنه ام ، عصبی ام ، غمگین ام ، دلتنگ ام ، ... گفت : اشتباه شد ! بگو چت نیست ؟ گفتم : هیچی  فقط  پشیمون نیستم .17.سرم داره می ترکه ... چشم هام داره جور این درد ها رو میکشه . میدونستم اگه برم توو تختخواب تا خود صبح باید به آسمون بی ستاره رو نگاه کنم . واسه همین ترجیح دادم اینجا باشم . تا حرف بزنم شاید آرومم کنه چیزی ... 18.فکر می کنم حالم خوب نیست .. امشب زده به سرم ... اما میدونم هنوز دیوونه نشدم .19.حرف که برای گفتن زیاده ولی دست آدم بعضی وقتا دیگه به نوشتن نمیره . 20.چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت می کنی تا باورم شود که نیستی...</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حس گنگی است وقتی بعد از چندماه دوباره وارد صحن گوهرشاد شوی و بعد از اين همه زيارت آمدن، اين‌بار، دلت بخواهد زار بزنی... دلت بخواهد آنقدر بلندبلند گريه كنی كه تمام آن چيزهايی كه در وجودت رسوب كرده‌اند، شسته شوند و بيرون بريزند... كه انگار رسيده باشی كنار كسی كه همه چيزت را می‌داند... می‌دانی آن چيزی‌ كه پشت اين ديوار مشبك پر از دخيل سوسو می‌زند به يك جايی وصل شده انگار... و برای همين است كه اين همه آدم نشسته‌اند اينجا و اشك می‌ريزند... كم‌كم می‌فهمی چطور آدم وقتی به يك آغوش امن می‌رسد گريه‌اش شديدتر می‌شود... پيرمردی با زبان آذری حرف می‌زند و اشك می‌ريزد... ايستاده آنجا و برای دخترش شفا می‌خواهد... و انگار در كيسه غم‌های همه را شل كرده باشند، همه زار می‌زنند... هر كسی از گوشه‌ای با لهجه‌ای و زبانی... می‌نشينی روبروی ايوان طلا... پاهايت را جمع می‌كنی و سرت را روی زانوهايت می‌گذاری... صحن به آن بزرگی برای اين همه تنهايی... بی‌اعتنا به آدم‌های دور و بر هق‌هق می‌كنی... بغض چندساله عاقبت می‌شكند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نا.ن:یادت هست؟ بهار بود. دقیقش را بخواهی، ارديبهشت.يادت هست که آن روزها هیچ‌کس نمی‌دانست من و تو همدیگر را نگاه می‌کردیم؟یادت هست وقتی بجاي همه چي ساعت پرسيدي؟یادت هست شادی من؟یادت هست روبروی باغچه؟ مسابقه تپش؟ من و تو؟یادم هست: چشم‌هایت با آن همه شمع نقره. یادت هست ايوان طلا؟ یادت هست نگاه‌های پی‌درپی؟ ترديد؟ شك؟ بدرقه؟ بازکردن در؟یادت هست تند راه‌رفتن و آهسته راه‌رفتن ؟یادت هست مكالمه چند متري؟یادت هست روز چه نزديك بوديم و دور حرف ميزديم؟یادت هست از طلوع جاويد تاغروب ساكت؟یادت هست نقاره ها؟یادت هست دستمال کاغذی حرف‌ها؟ یادت هست گفتی خودش یک خاطره است؟یادت هست ترس ديده شدن؟می‌دانی هر بار كه ميرم به يادت مكث ميكنم؟یادت هست اولين مكالمه؟یادت هست روزهای پر خاطره؟ داخل صحنها؟یادم هست باران؟ خیس آب شدن؟ من؟یادم هست راه رفتن زیر باران؟ كه نفهمد گریه کردم آن كس؟یادت هست کامنت‌های تو؟یادت هست صندلي امن صحبت؟یادت هست حال من آن روز؟ یادت هست داروخانه چي؟ یادت هست به دل نگیر ها؟ یادت نرود ها؟یادت هست شب هي دعاي تو؟نگاه من؟یادت هست پشت سرت بودم؟نمی‌دانستم آمده بودي برای خداحافظی.یادت هست زنگ ميزدي؟ زنگ زدم؟یادت هست دلم؟ لرزش دست‌هایم؟یادت هست دلواپسی دو روزه من؟ داشتم دقمرگ می‌شدم؟یادت هست چقدر خوب تعبیر کردی دلواپسی من را؟یادم هست چشمهايت؟یادت هست گفتم؟...نبود.یادت هست چند نفر رازمان را می‌دانستند؟یادت هست حرف‌ها؟ کنایه‌ها؟یادت هست اذان‌ها؟یادت هست تسبيح تو؟ همه جا با من بود در سفرم.یادت هست چقدر آرام نگاه می‌کرد؟عكس من!نميدانی وقتی آدي در جمع اشک می‌ريزد، نگاه‌ها چقدر ترحم‌آميزند.یادت هست آخرين ديدار؟یادت هست تمام شدم ؟ یادت هست تمام خدایان من از آسمان به خاک افتادند آن شب؟یادت هست چرا؟یادت هست گفتم حرفی ندارم برای گفتن؟یادت هست دل بیچاره من؟هنوز یادآوری‌اش به گریه‌ام می‌اندازد.یادت هست هزار بار گفتی نه؟ گفتی نه؟ گفتی نه؟ یادت هست دلیلش را به تو گفتم یا نه؟یادت هست یادم افتادی؟ یادت هست حال من صحن سقا؟یادت هست فقط آمدی و نگاهم کردی و رفتی؟یادت هست گفتی تو که می‌دانستی؟ گفتی خودت خواستی؟ یادت هست بعد از آن، چند روز نیامدی؟می‌دانی تمام روزهایی که نیامدی را حساب کرده‌ام؟یادت هست چطور فراموشم کردی؟ یا خواستی فراموشم کنی؟یادت هست چقدر سراغم را نگرفتی؟ یادت هست باز نبودی؟ باز نبودم؟یادت هست چقدر عوض شدی؟ چقدر غریبه؟یادت هست گفتم کجا رفت آن آدم قبلی؟ یادت هست چه گفتی؟ «آدم وقتی...، عوض می‌شه» یادت هست دوباره گم شدی؟یادت هست زیر حرف‌هایت زدی؟ پای قول‌هایم ماندم؟یادت هست چه می‌نوشتی در پیام‌ها؟یادت هست دائم زنگ می‌زدیم؟یادت نبود آدم‌ها چطور نگاهمان می‌کردند؟ یا یادت بود و ...؟نفهمیدی چقدر خسته بودم آن شب. یادت هست نماز جمعه؟یادت هست آخرين جمعه؟یادت هست چندبار خداحافظی کردی؟می‌دانی قلبم چقدر می‌سوخت؟ و چشم‌هایم؟ و دلم؟یادت هست دست‌آخر رفتی؟یادت هست هر روز پیام می‌دادی؟ یادت هست براي تولدم چه مهربان شده بودي؟یادت هست چه حرف‌هایی می‌زدی؟نمی‌دانستی دیگر دیر شده برای گفتن این حرف‌ها؟می‌دانستی دیر شده و باز هم گفتی.یادت باشد خداحافظی یعنی خداحافظی.یادم باشد خداحافظی معنای دیگری ندارد.اما من نميخواهم معنايش را بفهمم.يادت باشد وقتي خواستم نبودي.وقتي نيازم بودي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=88 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/33e7m6o.jpg&quot; width=568 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 11:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خطوط مبهم پرندگان مهاجر</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;حس عجیبی دارم. چیزی داغ مثل سرب درون جسمم پخش می‌شود. اضطراب دارد مثل دردی جسمانی چنگ می‌زند دست و دلم را. اشیاء در جای خود آرام و ساکت و مطمئن نگاهم می‌کنند، اما انگار مصیبتی در راه است که لحظه‌لحظه نزدیک می‌شود. شاید همان حس تلخی است که دیشب، میان آن کابوس، مرا در خود گرفته بود. حس وحشتناک پیشگویی واقعه‌ای ناگوار و بعد رخ دادن آن واقعه. و دست آخر آن بهتی که ته چشمانت نشسته است. می‌ترسم از نادیده گرفتن این حس؛ می‌ترسم از رخ دادن واقعه. مشکلی هست! نمی‌دانم، نمی‌توانم بفهمم قرار است چه چیزی دچار حادثه شود و کجای زندگیم در خطر است. به همه‌جا سر میزنم، تمام دالان‌های بن‌بست این دنیای کوچک درونم را جستجو کرده‌ام، اما همه‌چیز ساکن است و هیچ لرزه‌ای در هیچ‌جایی نیست. تنها زمین است که می‌لرزد از التهاب و مرا می‌لرزاند با خود، پابه‌پای خود... زمین زیر پایم سفت نیست؛ فرو می‌رود...کاسه چشمانم داغ شده است. دلم می‌خواهد سرم را در آغوش کسی بگذارم و گریه کنم. مثل گریه کودکی که مادرش را گم کرده است، گریه‌ای از سر ترس، از هول سهمگین کابوس، وحشت تنهایی میان فاجعه.....جنازه خاطراتي كه دوستشان دارم، در برابرم تکان می‌خورد و مرا درست به اعماق تاریک و پنهان آن کابوس پرتاب می‌کند؛ به لایه‌های زیرین ترس...می‌دانم چیزی شوم و شیطانی در این دنیا هست. می‌فهمم که چیزی به جز خیر وجود دارد. و دیگر شر، نبود خیر نیست. شر هست: شوم و عمیق و تاریک و به وسعت دنیا. نیرویی که جذب می‌کند و می‌بلعد. حس میکنم این نیرو، دهان باز کرده و مرا به سوی خود می‌کشد و من، در اعماق این چاه سهمگین، آویزان به امیدی، به ریسمانی کهنه اما اصیل تاب می‌خورم... آویزانم به ریسمان اعتقاد به همراهی خدا، به این که از رگ گردن به من نزدیک‌تر است. به این که حس می‌کند، تمام آنچه را که بر من می‌گذرد. پناهم اوست و امیدم نیز. می‌دانم،اما آرامم نمی‌کند، آنقدر که دیگر این مشت درونی، هی ميکوبد به دیوار سینه. آنقدر که مطمئن راه نميروم. آنقدر که برخیزم و دنبال زندگی بدوم.. این دانایی، این دانایی به حضور شر، مضطربم می‌کند. می‌دانم هر جایی، در هر لحظه‌ای، می‌تواند بر فضا چیره شود و دوباره دهان باز کند. همان‌طور که دیشب، در آن کابوس... تحمل‌ناپذیر است تجربه دوباره آن لحظه‌ها؛ این که آنقدر سست و ضعیف بلرزی‌ و این که هول آنچنان تو را در خود بگیرد که تنها باشی، که هیچ کاری نکنی. که بمانی، بلرزی و بعد بمیری...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i22.tinypic.com/2qc32nk.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:می‌دونی رفیق، این وسط، بین تمام روزمرگی‌ها، اگه یه وقتی آروم و ساكت دراز كشیده باشی رو به آسمون و به شب نگاه كنی و به آدم‌هایی فكر كنی كه اومدن و رفتن، ممكنه با خودت بگی: چی می‌شه دلم نلرزه؟ چی می‌شه دستام یخ نكنه؟ چی می‌شه اینقدر حساس نباشم؟ احتمالاً بعد غلت میزنی و سعی می‌كنی بخوابی، اما یه چيزی تو وجودت معترضه به حرفی كه زدی و اونوقت شاید تا خود صبح به خدا فكر كنی بعد كه بیدار شدی، به جاییه دوست كه هیچ‌وقت اجازه بودن پیدا نكرد با خودت حرف می‌زنی، با خودت می‌خندی، با خودت گریه می‌كنی، با خودت روی جدول‌ها راه می‌ری، با خودت روی نیمكت‌ها می‌شینی و با خودت تنها می‌شی... بعد دست‌هات رو باز می‌كنی و می‌گیری جلوی چشم‌هات و دنبال خط عمرت می‌گردی. اما خیالی نیست رفیق! دنیای تو خیلی وقته كه روی نبایدها می‌چرخه، مثل همین كه تو نباید دلتنگی كنی. پس پرستاری كن رفیق، پرستاری كن تا یادت بره بیماری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:هر روز حرف رفتنت عذابم ميدهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:يكي كمك كنه...كم آوردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 19:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;راستش را بگویم به دل: باور نمی‌کنم هنوز... نشسته‌ام برابر آینه، هی میان خنده و گریه می‌پرسم:«تو چنین کاری را کرده‌ای؟ تو؟ تو با آن‌همه دلواپسی؟ با آن‌همه دردی که تحمل کردی؟» و بلندتر می‌خندم و می‌گریم وقتی آن‌سوی آینه پاسخ مثبتم می‌دهد... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مسیحا! هنوز صدای مهربان و بیقرارت را واضح حس می‌کنم که می‌گفتی:«ميترسم!» و من که صادقانه گفتم:«از تو بیشتر دلهره دارم»... حالا صادقانه‌تر می‌گویم: نمی‌دانم چرا آن‌همه حرف را نگفتم. نمی‌دانم چرا نگفتم چیزی میان سینه و چشم‌هایم گر گرفته... نگفتم حنجره‌ام عجیب می‌سوزد... نگفتم نمی‌خواهم اینقدر محرم حرف‌هایت شوم که بخواهی... نگفتم و آن صدای مهربان هنوز میان خالی این سرسرا می‌پیچد... نگفتم و این، تاوان تمام آن نگفتن است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;وقتی در شب راه می‌رفتم&lt;BR&gt;و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم&lt;BR&gt;از کنارم گذشت&lt;BR&gt;گفتم:&lt;BR&gt;هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است...&lt;BR&gt;و او گفت:&lt;BR&gt;این برف نیست&lt;BR&gt;پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...&lt;BR&gt;و سپس لب‌های خندانش را گشود&lt;BR&gt;تا برفی را فوت کند&lt;BR&gt;و ما هردو خندیدیم&lt;BR&gt;بعد به چشمانش نگاه کردم &lt;BR&gt;و دیدم که چشمانش ، گرم‌ترین پناهگاه جهان است...&quot;&lt;BR&gt;&quot;شل سیلور استاین&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چطور بگويم كه نمی‌خواهم بپرسی‌... كه نمی‌خواهم بپرسی چه كرده‌ام و كه را ديده‌ام و زمين و آسمان و هوا چطور بوده‌اند... كه نمی‌خواهم بپرسی خوبم يا نه... كه نمی‌خواهم اين روزمرگی كسالت‌آور را برايت هربار مرور كنم... بگذار برايت با همين صدای لرزان و منقطع، از همان چيزهايی بگويم كه دوست دارم، مثل تمام آن روزهايی كه برايم از چيزهايی گفتی كه دوست داشتی... به پاس رسيدن به تمام آن چيزها، بگذار برايت بگويم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بگذار از روزهايی بگويم كه رفتند، از تجربه‌های خوب، از خاطرات مهربان، از لبخندهای صميمی... بگذار حتی از لحظه‌هايی بگويم كه می‌توانستند بيايند و ما نخواستيم‌شان... بگذار از همان روزهايی بگويم كه اين‌همه سرد نبود، از شب‌هايی كه من به صدايی كه مرا می‌خواند دل بستم و سبز شدم...از حضورت در كنار بارگاه نور...از شبي كه ملتمسانه نگاهت ميكردم...وتو آرام دعا ميخواندي... بگذار از دلتنگيم برای آن صدا بگويم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بگذار بگويم كه رنجيده‌ام می‌كنند دستفروشانی كه سر چهارراه‌ها گل می‌فروشند... بگذار بگويم كه چقدر می‌خواهم بروم از اينجا، حتی يك شهر آن‌طرفتر، به هرجايی غير از اينجا... حتی بگذار از عهدم بگويم برايت: عهد كرده بودم عادت كنم به بی تو گذركردن از تمام اين كوچه‌ها، به جای خالی تو، به نبود صدای نوازشگر تو، به بی تو زيستن... بی تو تمام اين شهر را زير پا گذاشتم، بی تو زنده ماندم، بی تو و بی صدای تو، و درد را تجربه كردم، اما عادتی دركار نبود... من پايان اين لحظه‌ها را به انتظار عادت نشستم تا پاي عهدم بمانم اما تنها توانم به انتها رسيد... حالا می‌خواهم بروم بی هيچ باكی از بيگانگی و غربت كه من در آشناترين ديار اين‌همه غريبم... بگذار بگويم كه من روزهايی كه نيامدی را حساب خواهم كرد... ذهنم درد می‌كند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;گاهی دوست دارم مانند کسانی زندگی کنم که از هیچ قانونی پیروی نمی کنند ، حتی از قانون جاذبه نیوتون ، بر بالای برج کوچولوی میلاد میروم و می پرم ، از کجا معلوم که این بار هم قانون مسخره نیوتون کوچولو درست از آب در بیاید و من چند ثانیه بعد روی زمین پخش شوم ؟ شاید اینبار به هوا بروم گاهی این &quot; گاهی &quot; زندگی را از حالت تهوع آورش به یک تیکه پاستیل نرم تبدیل می کند.بیخود به چشمهای من زل نزن گاهی امروز دوست دارم کلاویه های پیانو را با انگشتان پا فشار دهم ، اگر تحمل صدایش را نداری می توانی به تراس بروی و صدای ماشین ها را گوش کنی که به هم فحش می دهند گاهی...این گاهی حق ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; پ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;.ن: هيس...ستاره خسته است ازتو...بغضت را فرو ده...او ديگر برايت نور ارمغان نمي آورد دل... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بغض هایم و پرش کوتاه پلک ها !</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عجیب است، کلافه می‌کندم. این حس بد و چسبنده نوستالژی را دوست ندارم، درست مانند این است که ماده سرد و لزجی را وسط یک روز سرد زمستانی به پوست بازویت بچسبانند. دلم می‌خواهد آزادتر بودم، بی‌قیدتر، آرام‌تر، سبک‌تر. دلم می‌خواهد به سفر بروم.حتي حال كه در سفرم.هوس کرده‌ام شبی در بیروت باشم یا حتی بنارس. راستش را بگویم: حسادت می‌کنم به «مسافر» سهراب، به آن آرامش مطبوع. اما حالا من مانده‌ام و این تعلیق خورنده؛ این که مبادا اشتباه کنم، مبادا بلغزم و و دوباره به آن شب‌ها و روزهای هولناک بازگردم. من همه چیزم را باخته‌ام، نه! داده‌ام تا در ازای آن دیگر آن ثانیه‌های ساکت و هراس‌آور را تجربه نکنم. من جرأت و شهامتم را از دست داده‌ام و درست مانند سنجابی که بلوط‌های یافته‌اش را دفن می‌کند، هر چیزی را که در خود می‌یابم، در خود دفن می‌کنم. من تمام تلاشم این است که آنچه باقی مانده را حفظ کنم و برای حفظ آنها چنگ و دندان هم نشان می‌دهم. حالا میان این همه شلوغی و صدا و همهمه و آوا و فریاد، تو ساکت و آرام آمده‌ای و نگاهم می‌کنی. و هنوز نمی‌دانی که چقدر مضطرب می‌شوم زیر چشم‌های تو.دلتنگم، به اندازه تمام ثانیه‌های بی تو بودن، به اندازه تمام روزهایی که نبودی، که نیامدی؛ و هیچکس نیست که دستانم را بگیرد تا از این دلتنگی رها شوم. آبان که جای خود دارد، اما آذر را هم دوست ندارم. آذر حسرت می‌آورد.اعتراف می‌کنم که نمی‌دانم برای گفتن چه چیزهایی این نامه را شروع کرده‌ام. فقط یک چیزی راه گلویم، راه نفسم، راه دلم را بسته. یک چیزی هست که نمی‌دانم چرا دست از سر من برنمی‌دارد. چرا کاری نمیکند که راحت و آزاد، بی هیچ دغدغه‌ای، بی هیچ دلواپسی‌ای، بدوم، بخندم، و بغض نکنم. می‌دانی رفیق، من حالم خوب نیست، اصلاً، و تو نمی‌دانم در بهترین زمان آمده‌ای یا بدترین. اما آمده‌ای و من نمی‌دانم با تو چه کنم. نمی‌دانم کجای دنیای حالایم، بین تمام این شیطنت‌ها،درس‌ها،کتاب‌ها،دوست‌ها، صداها،مسئولیت‌ها و علاقه‌ها جایت دهم. می‌ترسم باز این سکون، این توده ته‌نشین شده را بیاشوبی. می‌ترسم باز گیجم کنی. دروغ می‌گویم. نمی‌دانم چرا، اما دروغ می‌گویم، به خودم دروغ می‌گویم. چون می‌دانم که تو این کار را نمی‌کنی. تو آرام می‌آیی، لبخند می‌زنی و باز ثابت می‌کنی که بهترین منی، و من باز حسرت می‌خورم. نمی‌خواهم! حقیر می‌شوم با حسرت خوردن. من یا دارمت و یا نه، و شهامت ندارم این را بپرسم. خودم نمی‌دانم کدام داشتن بهتر است، داشتن دلت یا آغوشت. من می‌ترسم و نمی‌خواهم انتخاب کنم. من اصلاً نمی‌خواهم در این بازی باشم. این بازی دارد خیلی جدی می‌شود. این بازی دارد مرا تمام می‌کند. مرا می‌ساید. من دیگر نمی‌خواهم خودم را از دست بدهم. نمی‌خواهم چیزی ببخشم. نمی‌خواهم همه‌چیزم را به پای کسی بریزم. لعنتی خوب من! می‌خواهم و نمی‌خواهمت، کاش می‌فهمیدی...اصلاْ بگذار من دوباره راهم را بگیرم و بروم و باز توی راهِ رفتنم بغضم بترکد. این ثانیه‌های ساکت، این نفس‌های منقطع، این نگاه‌های کوتاه، این‌ها آدم را پابند می‌کند، تو و من حالا،این را خوب می‌فهمیم. خوب می‌دانیم نمی‌شود دل کند از این بدرقه‌ها و نگاه‌ها و بودن‌ها.دست و دلم می‌لرزند و دارم بی‌صدا به عشق نزدیک می‌شوم. مثل کسی که می‌خواهد پنهانی معشوقش را لمس کند، دلهره دارم. من خالی شده‌ام، پرم نکن.پرم نکن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چه جمعه‌ها که يک به يک غروب شد نيامدي              چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نيامدي &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خليل آتشين سخن؛ تبر به دوش بت شکن                 خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 11:31:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفها دارم ... اما بزنم یا نزنم؟</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گاهی وقتها خاطر روزهایی به دلت هجوم میاره که مجبوری به یادش بیاری و بهش فکر کنی و تو خلوت براش گریه کنی ،بعضی خاطره هایی که یه زمانی از شادی اون اتفاق اشک میریختی و گاهی از تلخی اون . مثل حالای من که سر در گمم و منگ که نمیدونم اشکی که دارم میریزم از شادی اومدن یا تلخی رفتن ... یه زمانی این خاطره ها برات عزیز بودن ، یا گذشتن و از دست دادن فکر می کنی فراموش کردی ، اما نمیدونی دل تو باهوش تر از چیزی هست که تو فکرش رو میکنی . دقیقا سر همون ساعت و همون لحظه و همون روز ناخود آگاه تو رو رو میبره به سراغ چیزی که فکر میکردی از یاد بردی . اما چه حالی داری وقتی  اون خاطره با جای خالی تصویر گر اون خاطره برات میشه یه زخم و تو از درد اون زخم هی به خودت می پیچی و ؟. همه اینها شاید تلخ باشه . اما برای من هنوز تلخ نیست .. هنوز خوشحالم در دلم جا دارند  عزیزانی که برام ارزش دنیا رو داشتن و ... حالا باید رفت سراغ شمعها ... باید روشن کرد ... باید روشن کرد! شاید فقط به حرمت آن لحظه های نابی که روزی برای تو به هدیه آورد!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن.م:هنوزم نميدونم امشب يه روز به زندگيم اضافه ميشه يا ازش كم ميشه!!؟..&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن: جا مانده است چيزي؛ جايي؛ که &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هيچ چيز ديگر&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;، &lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هيچگاه&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;، جايش را پر نخواهد کرد. نه موي سياه، نه دندان سپيد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن : خدایا روزهای تو ، آفرینش تو و خلقت تو همه حکم در تقدیری دارند . تو را به علم بی همتایت روزهای زندگی من را طوری مقدر فرما که شرمسار حضورت نباشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پ .ن :  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;خسته ام . از این همه نبودن ، از این همه نبودن ، از این همه نبودن ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;و فردا آمد!پير شديم آسمان ..هواست هست؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 550px; HEIGHT: 91px&quot; height=91 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/30vm9mr.jpg&quot; width=535 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 20:20:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند</title>
<link>http://cry7.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 220%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اي غريبان بقيع! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ای وسعت اندوه در بغض نگاهم! چرا نمی‏شکنی؛ تا مژه هایم از فانوسِ اشک لبریز شوند و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;لحظه هایم از عطر باران، سرشار&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;؛&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آسمان، مچاله می‏شود و بر خاک می‏افتد و ستاره‏ها تک تک، خاموشیِ خویش را تجربه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;می‏کنند. تمام پنجره‏ها راه باز شدن را از یاد برده‏اند و گام‏های خسته، دور می‏شوند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در محفل سوگ تو، اشک‏ها زودتر از هر دعایی به سویِ آسمان می‏روند، لحظه‏ها به&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;انتظار دیدار &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خاك&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; دل آرایت در بغضِ ثانیه‏ها می‏تپند، گل‏های سجّاده ات، محراب را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بوسه می‏زنند، جبرییل، چون شمع، بیقرارانه می‏سوزد و صدایِ گریه‏های مداوم، در و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دیوار را غرق در ماتم می‏کند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پله پله تا خدا رفتنت را ستاره ها در گوش زمین نجوا کردند؛ آن گاه که عرش، &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در هاله ای از نور، به سو ی معراج دل باختگان بُرد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شانه‏های آسمان، از یاد آوری سیمای روحان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;يتان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;‏ می‏لرزد و بغضِ ناشناخته‏ای گلوی زمین&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;را می‏فشارد و دوریِ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;، چونان رعد، افلاک را به آتش می‏کشد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;غروب، در نفس گرم &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; آرمیده است ای آسمان‏نشین&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;! به زلالی آینه‏هایی که در غربت،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به کام سنگ در می‏آیند! من در عجبم تو ای &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شهر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;! چگونه تاوان این گناه را خواهی داد&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;که آسمانِ غرق در اندوه، تو را نفرین می‏کند و کوچه‏های زخم دیده، بی‏لیاقتی تو را&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قهقهه می‏زنند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA&gt;مظلوم&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; من! دل کدامین یاسمین، از غربتت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; به درد آمد که این‏چنین، به خاکیان پشت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;کردی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;د&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; و آسمان نشینی را پیشه؟ یاسین من! مفسران نگاهت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;، قاصدک‏های پژمرده در باغ&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هستی‏اند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ای ستودنی! مدینه‏ی فاضله‏ی چشم‏هایت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; را، جایگاهی است والا. ... و من، مدینه را،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این غربت همیشه جاری را، در اندوهی مطلق، به &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خودش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; می‏سپارم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کنون دستان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آسمان چتری می شود که صبح را ارزانی بهشت و &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آسمان، این بلند همیشه، غربت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; را در خون خواهد گریست و در ماتم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;، قرن‏ها بر &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زمین، این خاکی ناشایست، خیره خواهد ماند&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ای دست‏هایت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; به نور بهشتی آغشته و آیه آیه رحمن در خونت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; جاری! چگونه می‏شود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;غربتت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; را در واژه‏ها به تصویر کشید؟ چگونه شامگاهان، در غربتت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; اشک بریزم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 220%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 220%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i24.tinypic.com/2gxl014.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 07:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cry7&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>cry7</dc:creator>
<guid>http://cry7.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
