|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
امشب قفسی می سازم با تار و پودی از تنهایی و دلتنگی در و دیوارش را آراسته می سازم به همه تاریکی و بی همزبانی این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست این قفس اما چیزی کم دارد . آری ... پرنده ای را کم دارد !از آسمان گرفته خیالم پرنده ای را اسیر این قفس خود ساخته می سازم اما وقتی که چشمان خیسم به چشمان غمزده صیدم می افتد می بینم که این پرنده در ته چشمانش غمی نهفته دارد نمیدانم .. غم اسارت است یا غم سکوت . اما نه .. خوب که فکر میکنم می بینم هم غم اسارت دارد و هم غم سکوت میدانم اسارت و سکوت پرنده ختم می شود به حسرت پرواز و سر دادن آوازبا دستی بی رمق میله های این قفس را در هم می شکنم هر چند به سختی ساخته بودمش !تا پرنده خیالم بال گشاید آوازی سر دهد من اما می دانستم هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .آری ... هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .
پ.ن: بعد از آنكه شب آمد و شب رفت ستاره اي در دستهايت گذاشتم و گفتم :" يادم تو را براي هميشه فراموش ! "به خود كه آمدم ديدم هم تو رفته اي وهم آن ستاره را از دست داده ام !؟حالا هر چه بيشتر به دنبال آن ستاره بي آسمان مي روم كمتر به دستهاي تو مي رسم .اما همين امروز به خانه كه مي رفتم 
پشت شيشه مغازه اي در دو نبش بعد از ظهر و غروب تك كاغذي چسبيده بود :" يك عدد ستاره پيدا شده !صاحبش با دادن تنها يك نشاني بيايد و آن را ببرد ."ديگر چه فايده دارد ؟!حالا كه دستهاي تو را از دست داده ام !
+ نوشته شده در ساعت 18:11 توسط SQS |
| ||||||