تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار - بيشترين سختي هاي زندگي در اينست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

به خدا مي دانم.گفتن ندارد اماهمين سال گذشته اوايل بهار بود.من...به ياد مي آورم.من بودم که براي يا کريمها اتاقم دانه مي ريختم.حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد... هوس  ستاره مي کردم. مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با ستاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح ....مي سوختند.من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.       خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها...خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند.گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم. ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن...سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل ...............گفتن ندارد. گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همين ياس سفيد حياط همسايه.شيطنت بود.مي گفتند تو خوب مي نويسي..(چه اين روزها قشنگ دست زير چانه گذاشته اند و از بالاي ديوار به هم نگاه مي کنند با لبخند)بعد..گفتن ندارد...به ياد نمي آورم چه شد.اين روزها .. يا کريم ها..براي بهتر شدنم ذکر مي گويند.نيلوفر و نسترن هر روز سر مي زنند.شعر هم مي خوانند برايم.ستارهها... ستاره ها هالشان خوش نيست .هر چه مي گويم خوبم باور نمي کنند.

+ نوشته شده در ساعت 17:44 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa