|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
دستم به قلم نمیرود،هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش میکشم؛میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سالها سنگین تر و از همه سنگین تر ٬ لحظهها.دستم سنگین شده،گوشه گیرم،چشمانم را میبندم و مینویسم،از خودم،از تو،از راز،از روزگار،از ابهام جاری نانوشتهی لحظهها. چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود،قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه میشود روی گذر آب رود،یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود،چیزهایی میبینم که میترسم،که ناگفتنیند،ظرفم بزرگ شده،انبوهم؛نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد؛میدانی ٬هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست؛و ترس،تنها معنی سکوت مطلق است.شاید چیزی مثل مرگ . پ.ن:چقدر به آسمون خیره می شی؟تو روی زمینی..تو زمینی اي..تلاش نکن ...خسته می شی ...دلتنگتر می شی ...زخمیتر می شی ...دلت تنگه...تنهاییت به وسعت سرنوشته ...بی رنگیت ...روز و شبهات رو بی رنگ تفسیر می کنه ...جلو نمی ری ...فرو می ری ....سراب میبینی ....کابوس میبینی ...اسیر گردباد ...میپیچی.....چرخ می خوری .......چرا آروم نمی گیری؟...بیاااااا....کوچيک من ....با این تن شکسته این همه تقلا برای چیه؟...ندیدی ؟....یادت نیست ؟....معصوم بودی ... کوچيک و بی خبر....بهار بود... تابستان برای تو هرگز نرسید....خزان شدی .....یادت نیست .....رنگ رنگ بودی .... بیرنگ شدی .... ندیدی!سکوت دنیای تو رو در خود پیچید ...بغض آواز تو رو اسیر کرد ...درد به تو پیچید ....جگرت رو قطره قطره از چشمات باریدی...چرا ؟....میخوای پاییز رو هم ازدست بدی؟....چرا رها نمی شی ...تو تنهایی ....سهم تو اینه....به وسعت تقدیر تو ....آسمان از تو دور....بهشت از تو دور....دوست از تو دور...چشمهایت را ببند ....ستاره مرده است ....تو هرگز او را در آغوش نخواهی کشید ....
+ نوشته شده در ساعت 18:20 توسط SQS |
رخصت نمیدهند اينهمه آب تا بنگری که ماهیها چگونه میگريند.- بيژن نجدی - يك روز میآيی و وادارم میكنی روی تمام اين روزهای خاكستری قدم بزنم و برايت از آنچه گذشت بگويم... دوباره پرتابم میكنی ميان تمام اين ثانيههايی كه میبايست باشی و نبودی و میپرسی كه چطور بودم و چه كردم... و دوباره من خسته را وادار به تكانخوردن خواهیكرد... برايت مینويسم از خودم در اين ثانيهها و خودم را با تو قسمت میكنم... مینويسم: همهی اين روزها و هفتهها را، بی هيچ سفيدی و نقطه چينی... مینويسم، همانطور كه گفتی، همانطور كه خواستی، هرچه باداباد...مینويسم از احساسي كه میترسد از زمانها و مكانها، از نابهنگام بودن بايدها، از نابجابودن شايدها، از يكشنبهايی كه آمد به سرعت باد...مینویسم از سفرههای افطار و دعاهای سحر امسال، خلوت اينهمه خيابان بیگفتگو، ماه رمضانی كه از آن «ربّنا» به خاطرم مانده... ديگر «خلصنا من النّار» نبودم كه مرا بدرون آتشی فكنده بودی رفيق... مینويسم برايت... مینويسم از اين روزها كه تنها چيزی كه به چشم میآيد جای خالی توست و چشمهای من كه پر میشوند هربار و اين بغض پنهانی... و آدمهايی كه گاهی غربت پنهانم را حدس میزنند...نشانهايست اين كه ديگر به خوابهای من نمیآيی... هجرتی كردهام به آنسوی دوردستها؛ جايیكه تا چشم كار میكند ستارهای چشمك نمیزند و سكوت است و شب. آن روزها خيالی نبود اگر دستم به ابر نمیرسيد: تو كه بودی... ديری و دوری میشود حالای من: شبها سرم در ابر فرو میشود، اما تو نيستی... دلتنگ توام و اين خشكی صورتم از اشكهايی است كه پای آمدن ندارند...آزمون دشواريست صاحب مشق فاصلهها؛ آنقدر دشوار كه دستآخر بی هيچ قاعده و قانونی بنويسی: عشق جايش تنگ است... 1.امشب فقط شب خاطره ها ست ... خاطره.2.دیده ام را شستم ... با باران دلتنگی ... پهن کردم بر ریسمان تنهایی ...فقط بگو تو کجایی ؟3.ساده ام اما ... نمیدانم چرا دنیا به سادگی من شک کرد !4.خسته ام ، می دانستی ؟ شکسته ام ، می دانستی ؟ می دانستی ...5.تنهایی بیرون ماندن از یک دایرهی بسته است/ تنهایی توهمبار است/ تنهایی غربت نیست ؛ اسارت هم نیست/ خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.6.فراموشم کردی ؟؟ .7كاش با ديدن اشکهايم بازمي گشتي ؟ کاش چشمهایم هیچگاه دچار خشکسالی نمی شد .8.میخوام قصه بگم ...یکی بود ، یکی نبود ، یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت ... آخ !!! چقدر زود کلاغه به خونش رسید . 9.هجوم کلمهها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن . یه دنیا حرف گیر کرده که ...10. پشت سر نيست فضايی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند / پشت سر باد نمی آيد / پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است/ پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است / پشت سر خستگی تاريخ است . 11.شب خداحافظی ... یادش به خیر ... تلخ بود اما ماندنی شد . ماندنی و تلخ مثل تو ... اصلا همیشه خداحافظی تلخه ، مگه نه ؟؟12.دل آدم خیلی چیزها رو می خواد ... اما نمیشه همیشه همه چیز و بهش داد ... حتی اگه از طرفش تهدید به شکستن شدی باز هم همان قانون پا بر جا ست ... 13. میگن ... تو زندگی همه چی تکرار میشه . فقط بعضی وقتا نقشامون عوض میشه . ولی همه چی تکرار میشه. همه دردی که تو میکشی تکرار درد دیروز منه ، همه درد امروز تو فردا منتظر منه . و کاریشم نمیشه کرد . کاش میشد همدیگه رو باور کرد. کاش میشد زمان رو باور کرد. کاش میشد امروز تو دیروز من بود و فردای من امروز تو ... و خیلی کاش های دیگه .../ چه تفسیر قشنگی ، منم میگم کاش ...14. به قول یارو که میگه ... دل بهانه های خود از سر گرفت.... دل منم زده تو خاکی اونم چی ... اساسی . 15.چند روزه این ترانه تو ذهنم خونده میشه ... همه رفتن کسی دور و برم نیست / چنان بی کس شدم در باورم نیست ...16.امروز تو جواب دوستم که گفت چته ؟ گفتم : ناراحت ام ، خسته ام ، کلافه ام ، تشنه ام ، عصبی ام ، غمگین ام ، دلتنگ ام ، ... گفت : اشتباه شد ! بگو چت نیست ؟ گفتم : هیچی فقط پشیمون نیستم .17.سرم داره می ترکه ... چشم هام داره جور این درد ها رو میکشه . میدونستم اگه برم توو تختخواب تا خود صبح باید به آسمون بی ستاره رو نگاه کنم . واسه همین ترجیح دادم اینجا باشم . تا حرف بزنم شاید آرومم کنه چیزی ... 18.فکر می کنم حالم خوب نیست .. امشب زده به سرم ... اما میدونم هنوز دیوونه نشدم .19.حرف که برای گفتن زیاده ولی دست آدم بعضی وقتا دیگه به نوشتن نمیره . 20.چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار...
+ نوشته شده در ساعت 15:12 توسط SQS |
حس گنگی است وقتی بعد از چندماه دوباره وارد صحن گوهرشاد شوی و بعد از اين همه زيارت آمدن، اينبار، دلت بخواهد زار بزنی... دلت بخواهد آنقدر بلندبلند گريه كنی كه تمام آن چيزهايی كه در وجودت رسوب كردهاند، شسته شوند و بيرون بريزند... كه انگار رسيده باشی كنار كسی كه همه چيزت را میداند... میدانی آن چيزی كه پشت اين ديوار مشبك پر از دخيل سوسو میزند به يك جايی وصل شده انگار... و برای همين است كه اين همه آدم نشستهاند اينجا و اشك میريزند... كمكم میفهمی چطور آدم وقتی به يك آغوش امن میرسد گريهاش شديدتر میشود... پيرمردی با زبان آذری حرف میزند و اشك میريزد... ايستاده آنجا و برای دخترش شفا میخواهد... و انگار در كيسه غمهای همه را شل كرده باشند، همه زار میزنند... هر كسی از گوشهای با لهجهای و زبانی... مینشينی روبروی ايوان طلا... پاهايت را جمع میكنی و سرت را روی زانوهايت میگذاری... صحن به آن بزرگی برای اين همه تنهايی... بیاعتنا به آدمهای دور و بر هقهق میكنی... بغض چندساله عاقبت میشكند... نا.ن:یادت هست؟ بهار بود. دقیقش را بخواهی، ارديبهشت.يادت هست که آن روزها هیچکس نمیدانست من و تو همدیگر را نگاه میکردیم؟یادت هست وقتی بجاي همه چي ساعت پرسيدي؟یادت هست شادی من؟یادت هست روبروی باغچه؟ مسابقه تپش؟ من و تو؟یادم هست: چشمهایت با آن همه شمع نقره. یادت هست ايوان طلا؟ یادت هست نگاههای پیدرپی؟ ترديد؟ شك؟ بدرقه؟ بازکردن در؟یادت هست تند راهرفتن و آهسته راهرفتن ؟یادت هست مكالمه چند متري؟یادت هست روز چه نزديك بوديم و دور حرف ميزديم؟یادت هست از طلوع جاويد تاغروب ساكت؟یادت هست نقاره ها؟یادت هست دستمال کاغذی حرفها؟ یادت هست گفتی خودش یک خاطره است؟یادت هست ترس ديده شدن؟میدانی هر بار كه ميرم به يادت مكث ميكنم؟یادت هست اولين مكالمه؟یادت هست روزهای پر خاطره؟ داخل صحنها؟یادم هست باران؟ خیس آب شدن؟ من؟یادم هست راه رفتن زیر باران؟ كه نفهمد گریه کردم آن كس؟یادت هست کامنتهای تو؟یادت هست صندلي امن صحبت؟یادت هست حال من آن روز؟ یادت هست داروخانه چي؟ یادت هست به دل نگیر ها؟ یادت نرود ها؟یادت هست شب هي دعاي تو؟نگاه من؟یادت هست پشت سرت بودم؟نمیدانستم آمده بودي برای خداحافظی.یادت هست زنگ ميزدي؟ زنگ زدم؟یادت هست دلم؟ لرزش دستهایم؟یادت هست دلواپسی دو روزه من؟ داشتم دقمرگ میشدم؟یادت هست چقدر خوب تعبیر کردی دلواپسی من را؟یادم هست چشمهايت؟یادت هست گفتم؟...نبود.یادت هست چند نفر رازمان را میدانستند؟یادت هست حرفها؟ کنایهها؟یادت هست اذانها؟یادت هست تسبيح تو؟ همه جا با من بود در سفرم.یادت هست چقدر آرام نگاه میکرد؟عكس من!نميدانی وقتی آدي در جمع اشک میريزد، نگاهها چقدر ترحمآميزند.یادت هست آخرين ديدار؟یادت هست تمام شدم ؟ یادت هست تمام خدایان من از آسمان به خاک افتادند آن شب؟یادت هست چرا؟یادت هست گفتم حرفی ندارم برای گفتن؟یادت هست دل بیچاره من؟هنوز یادآوریاش به گریهام میاندازد.یادت هست هزار بار گفتی نه؟ گفتی نه؟ گفتی نه؟ یادت هست دلیلش را به تو گفتم یا نه؟یادت هست یادم افتادی؟ یادت هست حال من صحن سقا؟یادت هست فقط آمدی و نگاهم کردی و رفتی؟یادت هست گفتی تو که میدانستی؟ گفتی خودت خواستی؟ یادت هست بعد از آن، چند روز نیامدی؟میدانی تمام روزهایی که نیامدی را حساب کردهام؟یادت هست چطور فراموشم کردی؟ یا خواستی فراموشم کنی؟یادت هست چقدر سراغم را نگرفتی؟ یادت هست باز نبودی؟ باز نبودم؟یادت هست چقدر عوض شدی؟ چقدر غریبه؟یادت هست گفتم کجا رفت آن آدم قبلی؟ یادت هست چه گفتی؟ «آدم وقتی...، عوض میشه» یادت هست دوباره گم شدی؟یادت هست زیر حرفهایت زدی؟ پای قولهایم ماندم؟یادت هست چه مینوشتی در پیامها؟یادت هست دائم زنگ میزدیم؟یادت نبود آدمها چطور نگاهمان میکردند؟ یا یادت بود و ...؟نفهمیدی چقدر خسته بودم آن شب. یادت هست نماز جمعه؟یادت هست آخرين جمعه؟یادت هست چندبار خداحافظی کردی؟میدانی قلبم چقدر میسوخت؟ و چشمهایم؟ و دلم؟یادت هست دستآخر رفتی؟یادت هست هر روز پیام میدادی؟ یادت هست براي تولدم چه مهربان شده بودي؟یادت هست چه حرفهایی میزدی؟نمیدانستی دیگر دیر شده برای گفتن این حرفها؟میدانستی دیر شده و باز هم گفتی.یادت باشد خداحافظی یعنی خداحافظی.یادم باشد خداحافظی معنای دیگری ندارد.اما من نميخواهم معنايش را بفهمم.يادت باشد وقتي خواستم نبودي.وقتي نيازم بودي.
+ نوشته شده در ساعت 15:18 توسط SQS |
راستش را بگویم به دل: باور نمیکنم هنوز... نشستهام برابر آینه، هی میان خنده و گریه میپرسم:«تو چنین کاری را کردهای؟ تو؟ تو با آنهمه دلواپسی؟ با آنهمه دردی که تحمل کردی؟» و بلندتر میخندم و میگریم وقتی آنسوی آینه پاسخ مثبتم میدهد... مسیحا! هنوز صدای مهربان و بیقرارت را واضح حس میکنم که میگفتی:«ميترسم!» و من که صادقانه گفتم:«از تو بیشتر دلهره دارم»... حالا صادقانهتر میگویم: نمیدانم چرا آنهمه حرف را نگفتم. نمیدانم چرا نگفتم چیزی میان سینه و چشمهایم گر گرفته... نگفتم حنجرهام عجیب میسوزد... نگفتم نمیخواهم اینقدر محرم حرفهایت شوم که بخواهی... نگفتم و آن صدای مهربان هنوز میان خالی این سرسرا میپیچد... نگفتم و این، تاوان تمام آن نگفتن است... "وقتی در شب راه میرفتم چطور بگويم كه نمیخواهم بپرسی... كه نمیخواهم بپرسی چه كردهام و كه را ديدهام و زمين و آسمان و هوا چطور بودهاند... كه نمیخواهم بپرسی خوبم يا نه... كه نمیخواهم اين روزمرگی كسالتآور را برايت هربار مرور كنم... بگذار برايت با همين صدای لرزان و منقطع، از همان چيزهايی بگويم كه دوست دارم، مثل تمام آن روزهايی كه برايم از چيزهايی گفتی كه دوست داشتی... به پاس رسيدن به تمام آن چيزها، بگذار برايت بگويم... بگذار از روزهايی بگويم كه رفتند، از تجربههای خوب، از خاطرات مهربان، از لبخندهای صميمی... بگذار حتی از لحظههايی بگويم كه میتوانستند بيايند و ما نخواستيمشان... بگذار از همان روزهايی بگويم كه اينهمه سرد نبود، از شبهايی كه من به صدايی كه مرا میخواند دل بستم و سبز شدم...از حضورت در كنار بارگاه نور...از شبي كه ملتمسانه نگاهت ميكردم...وتو آرام دعا ميخواندي... بگذار از دلتنگيم برای آن صدا بگويم... بگذار بگويم كه رنجيدهام میكنند دستفروشانی كه سر چهارراهها گل میفروشند... بگذار بگويم كه چقدر میخواهم بروم از اينجا، حتی يك شهر آنطرفتر، به هرجايی غير از اينجا... حتی بگذار از عهدم بگويم برايت: عهد كرده بودم عادت كنم به بی تو گذركردن از تمام اين كوچهها، به جای خالی تو، به نبود صدای نوازشگر تو، به بی تو زيستن... بی تو تمام اين شهر را زير پا گذاشتم، بی تو زنده ماندم، بی تو و بی صدای تو، و درد را تجربه كردم، اما عادتی دركار نبود... من پايان اين لحظهها را به انتظار عادت نشستم تا پاي عهدم بمانم اما تنها توانم به انتها رسيد... حالا میخواهم بروم بی هيچ باكی از بيگانگی و غربت كه من در آشناترين ديار اينهمه غريبم... بگذار بگويم كه من روزهايی كه نيامدی را حساب خواهم كرد... ذهنم درد میكند... گاهی دوست دارم مانند کسانی زندگی کنم که از هیچ قانونی پیروی نمی کنند ، حتی از قانون جاذبه نیوتون ، بر بالای برج کوچولوی میلاد میروم و می پرم ، از کجا معلوم که این بار هم قانون مسخره نیوتون کوچولو درست از آب در بیاید و من چند ثانیه بعد روی زمین پخش شوم ؟ شاید اینبار به هوا بروم گاهی این " گاهی " زندگی را از حالت تهوع آورش به یک تیکه پاستیل نرم تبدیل می کند.بیخود به چشمهای من زل نزن گاهی امروز دوست دارم کلاویه های پیانو را با انگشتان پا فشار دهم ، اگر تحمل صدایش را نداری می توانی به تراس بروی و صدای ماشین ها را گوش کنی که به هم فحش می دهند گاهی...این گاهی حق ماست. پ.ن: هيس...ستاره خسته است ازتو...بغضت را فرو ده...او ديگر برايت نور ارمغان نمي آورد دل...
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
هی نگاه کن! روی مژههایت دانههای برف ریخته است...
و او گفت:
این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هردو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است..."
"شل سیلور استاین"
+ نوشته شده در ساعت 22:39 توسط SQS |
گاهی وقتها خاطر روزهایی به دلت هجوم میاره که مجبوری به یادش بیاری و بهش فکر کنی و تو خلوت براش گریه کنی ،بعضی خاطره هایی که یه زمانی از شادی اون اتفاق اشک میریختی و گاهی از تلخی اون . مثل حالای من که سر در گمم و منگ که نمیدونم اشکی که دارم میریزم از شادی اومدن یا تلخی رفتن ... یه زمانی این خاطره ها برات عزیز بودن ، یا گذشتن و از دست دادن فکر می کنی فراموش کردی ، اما نمیدونی دل تو باهوش تر از چیزی هست که تو فکرش رو میکنی . دقیقا سر همون ساعت و همون لحظه و همون روز ناخود آگاه تو رو رو میبره به سراغ چیزی که فکر میکردی از یاد بردی . اما چه حالی داری وقتی اون خاطره با جای خالی تصویر گر اون خاطره برات میشه یه زخم و تو از درد اون زخم هی به خودت می پیچی و ؟. همه اینها شاید تلخ باشه . اما برای من هنوز تلخ نیست .. هنوز خوشحالم در دلم جا دارند عزیزانی که برام ارزش دنیا رو داشتن و ... حالا باید رفت سراغ شمعها ... باید روشن کرد ... باید روشن کرد! شاید فقط به حرمت آن لحظه های نابی که روزی برای تو به هدیه آورد! پ.ن.م:هنوزم نميدونم امشب يه روز به زندگيم اضافه ميشه يا ازش كم ميشه!!؟.. پ.ن: جا مانده است چيزي؛ جايي؛ که هيچ چيز ديگر، هيچگاه، جايش را پر نخواهد کرد. نه موي سياه، نه دندان سپيد. پ.ن : خدایا روزهای تو ، آفرینش تو و خلقت تو همه حکم در تقدیری دارند . تو را به علم بی همتایت روزهای زندگی من را طوری مقدر فرما که شرمسار حضورت نباشم. پ .ن : خسته ام . از این همه نبودن ، از این همه نبودن ، از این همه نبودن ...و فردا آمد!پير شديم آسمان ..هواست هست؟
+ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط SQS |
.. لازم شد نوشتن.... تا احساسم را لابه لای خط خطی های ذهنم گُم نکنم چهل گذشت...من ماندم ...هیچ.. تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كردمیان سكوت كوچه ها و آرامشی كه بر زمین نشسته است به تو ...و تصویر تو خیره خواهم شد و آرام آرام چكه خواهم كردروی همه خاطراتم
+ نوشته شده در ساعت 18:5 توسط SQS |
دلم هنوز هم لاي پنكه سقفي اتاقم مي چرخدچون وقتي هواي رفتن كرديادش نبوداينجا هميشه آسمان بعد از سقف است ..برخیز؛ بگذار به ریشههایت برسم که من هنوز دورم از تو ای ستاره ای ستارهی غریب٬و من از اول اینرا میدانستم که تو یکروز از کنار شب تنهایی من خواهی رفت٬و مرا از خویش تهی خواهی ساخت ٬و مرا چونان موجی افسرده و وامانده ز دریا تا آخر هستی٬در میان خود گمگشتهام خواهی برد
همه تاسهایم را از کف دادم...در بازی زندگی...من یک بازنده ام
... حالا از خودت مي پرسم!آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا در درگاه بازنگشتن گل كرد آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه گرم نگاهي نگران؟پاسخ اين سوال ساده بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
...« خداحافظ تمام خاطرات قریهی زیبا،دل من سخت غمگین است ... »
دلم اينجاوسط غربت و تنهايي ماتم زدة دشت چراغوني شهرپشت دروازه اين شهر شلوغ، بي صدا ميشكندخرده هايش را باد تا ثريا برده تكهاي روي درخت، تكهاي بر سر كوه تكهاي هم شايد، روي گلبرگ نسيم و من اكنون اينجا منتظر خواهم ماندشايد آن تكة آخر، برسد باز به من ...!
دیدی منتظر یه چیزی هستی که نیست؟ که نمیشه؟ که نمیاد ؟ که میدونی نیست و نمیشه و نمیاد .. ولی بازم منتظر میشینی .. بازم منتظر میمونی"عزیز ترین سوغاتیه غبار پیراهن تو ... عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو"
يه چيزی کمه ، يه چيزی که دقيقاً نمی دونم چيه ؛ اما فکر می کنم بايد خيلی بزرگ باشه ،
چون جای خاليش خيلی زياده .... زياد ِ زياد ... !میدونی ؟تنهایی سخته ...تنها شدن سخت تر !
آرزويم اين است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق انکه ترا مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گرددو ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد .
پ.ن:اي كسانيكه مأمور دفن من هستيد هرگاه كه من مردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام چشمانم، چشمانمرا باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم دهانم، دهانمرا باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم دستانم، دستانمرا باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچكس نماند همه برويد تنها بودم ميخواهم تنها بمانم ***** ( يادش بخير) کودکي... آه ! چه دوران شيريني ... پر از معصوميت و صداقت، خالي از دروغ وکلک. پر از صفا... همه چي قشنگ بود همه چي... آخه ميدوني پاک پاک بوديم... مث جانماز مادر بزرگ! زلال بوديم... مث چشمه آب! صاف بوديم... مث آينه! تازه خدا هم، بيشتر دوسمون داشت. اما ..حالا... حالا ... بي خيال! فقط مي تونم بگم: يادش بخير.
+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط SQS
دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای خاکستری و ابری ....که نسيم خنک بر جانم می نشيند...شوق می آورد و آرزو ...عشق می دمد و شور ...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ عبور کنم ...گم شوم ....چقدر دلم برای دلت تنگ می شود ....وقتی باران می بارد و من بدون چتر ...تنها ...تنها ..آرام ...صبور ...تنم را بدست ابرهای سياه می سپارم ...تا بر من ببارند ...شايد که درد را از جانم بشويند ...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ...چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم ....چقدر دلم برايت تنگ می شود .... پ.ن:بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد... پ.ن:به او گفتم :باران که ببارد عادت خواهی کرد به گریستن در باران و اشک های تو بارانی خواهد شد هم چون تمام باران ها ، خندید !او عادت را نمی فهمید پ.ن:اي تو که چون در تو مي نگرم از اشتياق هاي خدايي به لرزه مي افتم ! اي تو که پيش از دميدن خورشيد نزد من مي آيي ، نزد من تنهاترين. مگر ما از آغاز دوستان يکديگر نبوده ايم مگر قرار نبود. هردويمان خورشيدي را به انتظار بنشينيم ؟ مگر ما همه چيز را با هم نياموختيم؟بي ابر لبخند زدن را- بي بهانه گريستن را -بخشيدن را -..پس چرا آنان" آمين"مرا از تو مي ربايند و تو هيچ نمي گويي...؟
+ نوشته شده در ساعت 17:0 توسط SQS |
من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي. پ.ن:نرم نرمَک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ... خوش به حال روزگار !
دست کم گرفته بودم چقدر فاصله جلوتر از عبور توقدم برمیدارد مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...

+ نوشته شده در ساعت 19:46 توسط SQS |
اینک در آرامشی خاکستری آرام آرام توانم می رود... قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم. این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است... خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است. رها می شوم در لذتی جاوید و نهفته در بالش شراب شبهای تلخ تنهایی و تنها ادامه می دهم، برای تو و نفوذ چشمهای آرام ات که مرا از خود بی خود می کند... برای تو و تمنای بودن ات که مرا لحظه ای قرار نمی گذارد کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش... لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد تو نمی دانی... ! در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم... از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود... مرا در خویشتن رها مکن من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی
+ نوشته شده در ساعت 18:13 توسط SQS |
ایستاده ام تنها ...پشت میله های خاطرات دیروز این جا ...انگشت هایم را می شمارم یک ...دو ...سه ... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو ...غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی ...ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی...و من ...دیگر آزارت نمی دهم زین پس ...قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش...هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم ...مطمئن باش ... ! در قاب پنجره ایستادم و دلتنگیهایش را شنیدم، بغض گلویش را به سختی می فشرد و با شدت هرچه تمام تر دردهایش را فریاد میزد،تمام شب را گریست، گریست، گریست ... اما حالا خوب است، آرام شده است، آخر آسمان تمام شب را با صدای بلند گریه کرده بود و من در قاب پنجره همه دردهایش را شنیدم ... من هم خوبم؛ چون دیدم که دردهایم از آسمان کمتر است!
+ نوشته شده در ساعت 19:3 توسط SQS |
هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم !من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم !همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت !نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟باورت شود!!!قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.
کاش خاصیت لحظه های شاد را داشتم خاصیت طعم میوه ها را؛ «هیچ شدن» و دیگر « یاد آمدنی» در کار نبود... .
+ نوشته شده در ساعت 18:4 توسط SQS |
به شانه هايم زدي كه تنهاي ام را تكانده باشي به چه دلخوش كرده اي؟تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟! به ياد نمي آورم چه شد اما..پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند. اصلا طرح زدن فراموشم شده.قاصدک ها از من خجالت ميکشند . به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشنداز بس بي خبري آورده اند، ديگر نمي آيند. گفتن ندارد.اين روزها عجيب سر به زير شده ام.آب حوض يخ زده. عکس ماه را ندارم.خبري هم از غزل نيست.واي آب حوض....ماهي ها!!!!گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند من روحم را حبس نکرده ام .به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !من تنهایی را در آغوش کشيده ام .تنهایی زياد هم بزرگ نيست .تنهایی در آغوش من جا مي شود ،شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است . تنهایی را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم .تنهایی پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم . آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوم.بدون آنكه كمترين اثري بگيرم يا كمترين اثري ببخشم؛مثل يك روز بي خاطره، به پايان مي رسم بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشم؛اما...ای من... به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب وار در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش ... !.مي دانم زياد مهمان نخوام بود .اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است . زمان مي گذرد .هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم .من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم . مدتي هست که خيلي افسرده ام.از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد .من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام . و از اين متاسفم !!!!و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم.ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم . من اين روزها مدام هذيان مي گويم.آسمان براي من بنفش است... . بايد کمي قدم بزنم....!!! _____________________________ پ.ن:این روزها احساس میکنم دیگر نوشته هایم تکراری شده اند.و کلمات جاری نیستند.می خواهم دیگر بار نوشتن را رها کنم.این آخرین نگاشت من نیست.اما به آخرین نزدیک است. خدایا میخواهم...توان آنرا داشته باشم که ادامه دهم .اگر زمانه بر وفق مرادم نگشت ،از نو آغاز کنم .زیبایی را ببینم ، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنَند .می خواهم...امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا، تا رویاهایم همچنان ادامه یابد .فر صتی بیابم تا به آن دست یابم و خردمند ، آنگونه که به آینده چشم داشته باشم.
+ نوشته شده در ساعت 11:50 توسط SQS |
تو تکرار نخواهي شدانتظار بيهودست! انتظار سنگي ست براي توازن حيات.و سرنوشت ما چنين بوده است ببين که چگونه تقديرخودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنيم به فاصله ها و بدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کردو ما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد افسوس که قانون سرنوشت تسليم ما نشد و ما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش حيات داشتيم و شوق ترنم صدايمان لبريز شاعرانه بود براي دوباره بودن اما توتکرار نخواهي شدزيرا تو براي ابديت آمده بودي از عبورهاي رنگي براي معنا شدن در خويش ناب و بي همتا ماندي و خواهي ماند و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق .که اينجا در خاکي ديگر در هر فصلي که بي تو خواهم داشت تصويري از تو خواهم بود تا ابد پ.ن:خزان،با لطافت و شور همیشگی در راه است...ومن این بار در کنار جاده.."شاید اینها آخرین نگاشتهای من باشد....تا نمیدانم کی! ....به لحظه نزدیکیم"
+ نوشته شده در ساعت 14:30 توسط SQS |
امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره،همان ستاره كه به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر چه خسته و شكسته ام اما ...ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشكنم.قاصدكي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يكباره بغضم مي شكندو دلم ...بيچاره دلم... دلم مي گيرد از اشكهايم كه مي ريزند.حرفهايم كه نگفته مي مانند و از غم كه از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن ديگر دارد يادم مي رود نام او.مي خندم خنده اي تلخ بر خود كه چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي كند و اين آتشي است بر جانم ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست.قاصدك بغضش را فرو مي برد و مي رود ... گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا كند و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت ولي افسوس كه ديگر نيستي ... و افسوس . 