|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
...هر که هستی باش ...روزی موجی تو را سرنگون خواهد کرد ...دل دریایی خشک خواهد شد ...و آسمان نیزدریای درد تو ...تنها قلم خیس از گریه ات فریاد خواهد کشید ...آن روز تو امروز است ...آهسته آهسته بخوان ...هویت مرا فاش کن که دیرگاهیست کسی فریاد ...نمی شنود !!!پس :..." همترانه دستاتو به خدا بده همترانه کوله بارتو ببند ... گرچه بسیار سیه روی و چرکین دل و دور از تو ام اما بزرگی و رحمت تو آن قدر زیاد است که مرا هم دعوت می کنی مرا هم می خوانی و از این روست که من هم با ترس و لرز می گویم: لبیک! حج آخرین نعمتی بود که خدا برایم مقدر کرد... میروم تا هفت دور عاشقانه به دورش بگردم، آرزو میکنم که رویا نباشد و خواب نباشم. در میان انبوه عاشقان که به گرد معشوقشان می گردند، خودم را قطره ای بیش نمی بینم
+ نوشته شده در ساعت 11:56 توسط SQS |
امروز، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن ، قلمي توانا و هنري بيتا ميخواهد كه شرمگينانه، من فاقد آنم تو بزرگتر و پرشكوهتر از آني كه قلم شكستهي چون مني،ياراي صعود بهبارگاه آسمانيات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت،رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم آه چهكنم كه بضاعت بيان حقشناسي سزاوارنهات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر ازآن است كه بتواند فرشتهي چون تويي را بستايد يا به اداي تكليف چشمهاي از درياي حق والاي مقامت بشايد چهكنم كه توشهاي بيش ازاين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژههاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانههاي لرزانم بنشان بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريك و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بيسايهبانم برنگير
+ نوشته شده در ساعت 21:13 توسط SQS
.. لازم شد نوشتن.... تا احساسم را لابه لای خط خطی های ذهنم گُم نکنم چهل گذشت...من ماندم ...هیچ.. تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كردمیان سكوت كوچه ها و آرامشی كه بر زمین نشسته است به تو ...و تصویر تو خیره خواهم شد و آرام آرام چكه خواهم كردروی همه خاطراتم
+ نوشته شده در ساعت 18:5 توسط SQS |
| ||||||