تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

دلم هنوز هم لاي پنكه سقفي اتاقم مي چرخدچون وقتي هواي رفتن كرديادش نبوداينجا هميشه آسمان بعد از سقف است ..برخیز؛ بگذار به ریشه‌هایت برسم که من هنوز دورم از تو ای ستاره ای ستاره‌ی غریب٬و من از اول اینرا می‌دانستم که تو یکروز از کنار شب تنهایی من خواهی رفت٬و مرا از خویش تهی خواهی ساخت ٬و مرا چونان موجی افسرده و وامانده ز دریا تا آخر هستی٬در میان خود گمگشته‌ام خواهی برد

 نه مقدمه دارم نه حرف دل...این رسم بازندهاست...چله نشینم...اما باز خواهم گشت ...حرفها دارم...

همه تاسهایم را از کف دادم...در بازی زندگی...من یک بازنده ام

 ... حالا از خودت مي پرسم!آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا در درگاه بازنگشتن گل كرد آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه گرم نگاهي نگران؟پاسخ اين سوال ساده بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟

...« خداحافظ تمام خاطرات قریه‌ی زیبا،دل من سخت غمگین است ... »

 دلم اينجاوسط غربت و تنهايي ماتم زدة دشت چراغوني شهرپشت دروازه‌ اين شهر شلوغ، بي ‌صدا  مي‌شكندخرده هايش را باد تا ثريا برده تكه‌اي روي درخت، تكه‌اي بر سر كوه تكه‌اي هم شايد، روي گلبرگ نسيم و من اكنون اينجا منتظر خواهم ماندشايد آن تكة آخر،  برسد باز به من ...!

 دیدی منتظر یه چیزی هستی که نیست؟ که نمیشه؟ که نمیاد ؟‌ که میدونی نیست و نمیشه و نمیاد .. ولی بازم منتظر میشینی .. بازم منتظر میمونی"عزیز ترین سوغاتیه غبار پیراهن تو ... عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو"

يه چيزی کمه ، يه چيزی که دقيقاً نمی دونم چيه ؛ اما فکر می کنم بايد خيلی بزرگ باشه ،

 چون جای خاليش خيلی زياده .... زياد ِ زياد ... !میدونی ؟تنهایی سخته ...تنها شدن سخت تر !

 آرزويم اين است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق انکه ترا مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گرددو ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد .

پ.ن:اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد هرگاه كه من مردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچ‌كس نماند همه برويد تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم ***** ( يادش بخير) کودکي... آه ! چه دوران شيريني ... پر از معصوميت و صداقت، خالي از دروغ وکلک. پر از صفا... همه چي قشنگ بود همه چي... آخه ميدوني پاک پاک بوديم... مث جانماز مادر بزرگ! زلال بوديم... مث چشمه آب! صاف بوديم... مث آينه! تازه خدا هم، بيشتر دوسمون داشت. اما ..حالا... حالا ... بي خيال! فقط مي تونم بگم: يادش بخير. 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط SQS


دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای خاکستری و ابری ....که نسيم خنک بر جانم می نشيند...شوق می آورد و آرزو ...عشق می دمد و شور ...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ عبور کنم ...گم شوم ....چقدر دلم برای دلت تنگ می شود ....وقتی باران می بارد و من بدون چتر ...تنها ...تنها ..آرام ...صبور ...تنم را بدست ابرهای سياه می سپارم ...تا بر من ببارند ...شايد که درد را از جانم بشويند ...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ...چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم ....چقدر دلم برايت تنگ می شود ....

پ.ن:بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد...

پ.ن:به او گفتم :باران که ببارد عادت خواهی کرد به گریستن در باران و اشک های تو بارانی خواهد شد هم چون تمام باران ها ، خندید !او عادت را نمی فهمید

پ.ن:اي تو که چون در تو مي نگرم از اشتياق هاي خدايي به لرزه مي افتم !

اي تو که پيش از دميدن خورشيد نزد من مي آيي ، نزد من تنهاترين. مگر ما از آغاز دوستان يکديگر نبوده ايم مگر قرار نبود. هردويمان خورشيدي را به انتظار بنشينيم ؟ مگر ما همه چيز را با هم نياموختيم؟بي ابر لبخند زدن را- بي بهانه گريستن را -بخشيدن را -..پس چرا آنان" آمين"مرا از تو مي ربايند و تو هيچ نمي گويي...؟

+ نوشته شده در ساعت 17:0 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa