تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.

پ.ن:نرم نرمَک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ... خوش به حال روزگار !

پ.ن:جنگجويي بود؛هيچ نجنگيد،اما شكست خورد

پ.ن:تمام رویای کاغذیم کنار اتش سرد نگاه تو سوخت و من از قلب خاکستریت دوستت ندارم را
دست کم گرفته بودم چقدر فاصله جلوتر از عبور توقدم برمیدارد مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...

پ .ن :هیس ... کمی آرامتر! نمی بینی آسمان دلش پر است از ابرهای باران زا؟

+ نوشته شده در ساعت 19:46 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa