|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي. پ.ن:نرم نرمَک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ... خوش به حال روزگار !
دست کم گرفته بودم چقدر فاصله جلوتر از عبور توقدم برمیدارد مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...

+ نوشته شده در ساعت 19:46 توسط SQS |
| ||||||