|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
ایستاده ام تنها ...پشت میله های خاطرات دیروز این جا ...انگشت هایم را می شمارم یک ...دو ...سه ... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو ...غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی ...ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی...و من ...دیگر آزارت نمی دهم زین پس ...قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش...هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم ...مطمئن باش ... ! در قاب پنجره ایستادم و دلتنگیهایش را شنیدم، بغض گلویش را به سختی می فشرد و با شدت هرچه تمام تر دردهایش را فریاد میزد،تمام شب را گریست، گریست، گریست ... اما حالا خوب است، آرام شده است، آخر آسمان تمام شب را با صدای بلند گریه کرده بود و من در قاب پنجره همه دردهایش را شنیدم ... من هم خوبم؛ چون دیدم که دردهایم از آسمان کمتر است!
+ نوشته شده در ساعت 19:3 توسط SQS |
| ||||||