تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

ن: يکي رو مي شناسم که دونه دونه ي گوشه هاشو داره از دست ميده، با سرعت زياد، خيلي زياد. يکي يه جايي هست که داره تموم ميشه، تمومه تموم، نگران و تنها و...

دلم برای کسی تنگ است؛كسي كه مهرباني چشمانش را بسان زلال جويباران و صفاي دلش را بسان قرص نان ميان همه قسمت ميكرد.دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه دلي براي شنيدن نجواهاي شبانه من داشت و لحني آرام براي نوازش. دلم براي كسي تنگ است؛كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي.دلم براي كسي تنگ است ؛ كسي كه طراوت و شميم بهاران را با ترنم باران پائيزان، بطوراعجاب انگيزي درهم مي آميخت. دلم براي كسي تنگ است؛كسي كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائي را مالك بوديم.دلم براي كسي بسيار تنگ است؛ كسي كه تا شمالترين شمال با من مي آمد و در جنوب ترين جنوب با من بود. كسي كه زندگاني من است.

                                    __________________________________

ن:و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل؛ ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر، نمي دانم چرا؛ شايد به رسم و عادت پروانگي مان، باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم . . .

هر بار که دسته اي از قاصدکها از جلوي پنجره ي آرزوهايم ميگذردند، باز از تو ميپرسم از آنها؛ و باز آنها از تو بي خبرند. هر روز دسته اي از قاصدکها را جمع ميکنم و در گوششان «قصه ي هـــــر روز انتظـــارم» را ميخوانم و به دست باد مي سپارم تا هر شب با قصه ي قاصدکـــهاي من به خواب روي و هر صبح با صداي زمزمه ي من بيدار شوي. ميداني که «منتظـــرم» و ميدانم که . . .  .

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد،من بیگمان دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من راآنگاه نمیدانم؛براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ن:آب به اين خاطر قدرتمند است که از درگيري با هيچ چيز به سکون نمي رسد و راه خویش را از ميان مقاومترين صخره ها و سنگ ها باز مي کند.

من اين‌جايم،در حصار تنگ و طلائي اطاقم،در گير با ثانيه ها،جنگ با دقايق،فتح ساعت‌ها.تا كي بايد اين‌جا بمانم؟در تعليق اين زمان،در سردرگمي باغ توقّع،شانه‌هاي من تحمّل اين بار را ندارد،من كه بجاي مانده از يك اسطوره،يادآور يك ستاره،قرباني خاطرات او،يك بيچاره!من كه فرزند قرن‌ها،فرزند صبر،بزرگ شده‌ي گريه.همه به صداقت من خنديدند،سادگي مرا تحقير كردند،دشنام ثانيه‌ها،تمسخر دقايق،كنايه‌ي ساعت‌ها،و من همچنان اين‌جايم در حصار تنگ و طلائي اطاقم

                                    __________________________________

پ.ن: من یکی رو میشناختم که سایه ش رو گم کرده بود،دلم براش تنگ شده خیلی میخوام شمع هام رو روشن کنم.روز تولدشه ...

پ.ن2: تا نمیدانم کی بدرود.....

 

+ نوشته شده در ساعت 18:9 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa