|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
به شانه هايم زدي كه تنهاي ام را تكانده باشي به چه دلخوش كرده اي؟تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟! به ياد نمي آورم چه شد اما..پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند. اصلا طرح زدن فراموشم شده.قاصدک ها از من خجالت ميکشند . به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشنداز بس بي خبري آورده اند، ديگر نمي آيند. گفتن ندارد.اين روزها عجيب سر به زير شده ام.آب حوض يخ زده. عکس ماه را ندارم.خبري هم از غزل نيست.واي آب حوض....ماهي ها!!!!گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند من روحم را حبس نکرده ام .به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !من تنهایی را در آغوش کشيده ام .تنهایی زياد هم بزرگ نيست .تنهایی در آغوش من جا مي شود ،شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است . تنهایی را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم . تب مي کنم و هذيان مي گويم .تنهایی پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم . آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوم.بدون آنكه كمترين اثري بگيرم يا كمترين اثري ببخشم؛مثل يك روز بي خاطره، به پايان مي رسم بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشم؛اما...ای من... به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب وار در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش ... !.مي دانم زياد مهمان نخوام بود .اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است . زمان مي گذرد .هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم .من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم . مدتي هست که خيلي افسرده ام.از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد .من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام . و از اين متاسفم !!!!و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم.ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم . من اين روزها مدام هذيان مي گويم.آسمان براي من بنفش است... . بايد کمي قدم بزنم....!!! _____________________________ پ.ن:این روزها احساس میکنم دیگر نوشته هایم تکراری شده اند.و کلمات جاری نیستند.می خواهم دیگر بار نوشتن را رها کنم.این آخرین نگاشت من نیست.اما به آخرین نزدیک است. خدایا میخواهم...توان آنرا داشته باشم که ادامه دهم .اگر زمانه بر وفق مرادم نگشت ،از نو آغاز کنم .زیبایی را ببینم ، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنَند .می خواهم...امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا، تا رویاهایم همچنان ادامه یابد .فر صتی بیابم تا به آن دست یابم و خردمند ، آنگونه که به آینده چشم داشته باشم.
+ نوشته شده در ساعت 11:50 توسط SQS |
تو تکرار نخواهي شدانتظار بيهودست! انتظار سنگي ست براي توازن حيات.و سرنوشت ما چنين بوده است ببين که چگونه تقديرخودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنيم به فاصله ها و بدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کردو ما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد افسوس که قانون سرنوشت تسليم ما نشد و ما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش حيات داشتيم و شوق ترنم صدايمان لبريز شاعرانه بود براي دوباره بودن اما توتکرار نخواهي شدزيرا تو براي ابديت آمده بودي از عبورهاي رنگي براي معنا شدن در خويش ناب و بي همتا ماندي و خواهي ماند و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق .که اينجا در خاکي ديگر در هر فصلي که بي تو خواهم داشت تصويري از تو خواهم بود تا ابد پ.ن:خزان،با لطافت و شور همیشگی در راه است...ومن این بار در کنار جاده.."شاید اینها آخرین نگاشتهای من باشد....تا نمیدانم کی! ....به لحظه نزدیکیم"
+ نوشته شده در ساعت 14:30 توسط SQS |
امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره،همان ستاره كه به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر چه خسته و شكسته ام اما ...ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشكنم.قاصدكي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يكباره بغضم مي شكندو دلم ...بيچاره دلم... دلم مي گيرد از اشكهايم كه مي ريزند.حرفهايم كه نگفته مي مانند و از غم كه از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن ديگر دارد يادم مي رود نام او.مي خندم خنده اي تلخ بر خود كه چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي كند و اين آتشي است بر جانم ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست.قاصدك بغضش را فرو مي برد و مي رود ... گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا كند و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت ولي افسوس كه ديگر نيستي ... و افسوس . بچه که بودم 
مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم .
حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ،
هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ،
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و
براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!
+ نوشته شده در ساعت 17:27 توسط SQS |
ديگر دلم براي خيالت هم تنگ شده است صحبت از دلتنگي خودم نيست صحبت از خيال هاي پريشان است كه هر لحظه سراغ تو را مي گيرد صحبت از رخوت سنگيني است كه سر تاپاي خيال خاكستري مرا با خود به بيكران وجود مي برد در پريشاني خيال هم گم شدن حرف تازه اي نيست خود داستان پريشاني آغوش هاي نيمه بازي است كه هر شب تا انتهاي سحر بي تابي مي كند و آخر هم با خيالهاي پريشان و آغوش هاي خالي به خواب مي رود دلم به اندازه پريشاني به اندازه وسعت نگاه و دل دريايـي قاصدک ها غريـب است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگيرند و شايد تا همين چند ثانيه ديگر آخر دنيا شود.و روياي فرشته شدن همه آدمها که هميشه ذهنم را قلقلک مي دهد تحقق يابد... آدمهايي که الان هم روي زمين خاکي کنار ما هستند و ما آنقدر از حقيقت آنها فاصله داريم و آنقدر زميني شده ايم که گاه يادمان مي رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.بيراهه راههايي که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد راه زندگي براي هيچکس رو به گذشته نبوده است زندگي رو به فرداست که ادامه دارد، نه ديروز..
+ نوشته شده در ساعت 15:43 توسط SQS |
شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک . آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم دشمني شان را!
اما نه ؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوان مترسک مي نشينند .مي داني چيست ؟ آنها از نگاه مترسک نمي ترسند . آري ، فکر خوبيست . شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم.چه آسوده خاطر و بي تکلف، در فضايي باز و راحت، دستانت را به وسعت دلت تنگت مي گشايي. حتي مي تواني دهانت را نيز باز کني و نفس هایي عميق بکشي که هيچگاه پيش از اين نتوانسته اي . چقدر لذت بخش است .به عشق اولین گنجشک..از راه میرسند. يکي يکي، دوتادوتا و دسته دسته دورت مي چرخند. در آغاز از تو می هراسند، اما پس از طواف تو با هم ريز ريز مي خندند .روي دستان و کلاهت مي نشينند و پس از مدتي نوک زدن، موهايت را پريشان مي کنند.گاه خورشيد با نورش مي تابد به تو و نشاطت مي بخشد. باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي دهد.گل ها به تو مي نگرند چونان نگاهباني نالايق که با دشمنان دوستي مي کند. شايد هم در دادگاهشان تو را به جرم خيانت محکوم به مرگ کنند.اما تو فقط به همه لبخند مي زني، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، باران، باد، به ابر، خورشيد و ماه ... آه، به روي همه مي خندي.هر روز پيرتر و پيرتر مي شوي. لباس هايت عاشق تر مي شوند و موهايت آشفته تر.خورشيد گاه گاهي سربه سرت مي گذارد و بي رحمانه مي تابد، آفتاب لباس هايت را بي رنگ مي کند و تو ناچار مي سوزي و مي سوزي...ابر مي گريد و مي بارد، بي مدارا به سر و رويت مي کوبد و تو با او بي دريغ مي باري و...باد مي وزد و موهايت را پريشان مي کند و لباس هايت را به رقص وا مي دارد و تو بي پروا دست در دست باد مي رقصي ...
فصل ها را پشت سر مي گذاري و هنوز عاشقی.خورشيد و ابر و باد،مي تابند و مي بارند و مي وزند و تو استوار ايستاده اي و به روي همه لبخند مي زني.مي ايستي و مي خندي و مي خندي،تا روزي محو شوي،هيچ شوي همچنان مي ايستي و مي خندي
و دوستي ات تنها به ياد گنجشک ها مي ماند!
+ نوشته شده در ساعت 21:39 توسط SQS |
| ||||||