تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

می دانستم!!

روزي مرا ترک خواهي کردوبه سادگي يک خواب دور خواهي شد از آسمان آبي مرا خواهي گرفت ودر روزهاي جهنمي خواهي سوزاند روزي تصوير مرا خواهي برد و از اشک من ابديت خواهي ساخت.من روزي تو را در انزواي خويش زمزمه خواهم کرد و در تمام ثانيه ها از تو ياد خواهم برد
و بي تو به تنهايي به ماه خيره خواهم ماند روزي بي تو خسته از اين زمانه خواهم شد و با تمام غروراز جدايي شکست خواهم خورد و بيش از نفسهايم تو را آرزو خواهم کرد..تو روزي از من دور خواهي شدهمچو برگي از درخت با دست نسيم خواهي رفت و در جايي دور از من خواهي نشست و من روزي با هر آنچه از من برده ايي بي تو به تنهايي در سوگواري خواهم گريست.…آه از آن روزهاي پاييزيکه مي آيند تا بمانند آه از اين عبور بي فرجاموقتي نيستي براي ماندن بهتر که روزها هدر شوندو لحظه ها بميرند وقتي که صبح با تو آغاز نمي شود بهتر که آغاز بميرد و پايان شود.افسوس ………افسوس که من منتظرآن بودم که مرا در يکی از روزهاي سرد پاییزی ترک کنی !!!!اما حل نه پائیز هست و نه تو...

قبلنا که می گفتن قسمت آدما رو به هم وصل می کنه، اونا رو به هم می رسونه ولی چرا الان داره جدا می کنه؟

+ نوشته شده در ساعت 14:7 توسط SQS |


داشتم صفحات دفترم رو ورق میزدم...یه نوشته قدیمی.... چشمانم یاریم نکردند...باریدند. 

قسم به اميد
قسم به يگانگي خداوند باد و بيد

حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد...
من که به روي خودم نمي آورم٬ گاهي به جاي همه ي فکر و خيال ها لبخند تلخي مي زنم که مثلا‌ خدا هست و لابد اتفاقي خواهد افتاد . . .

انگار نه انگار که اين اتفاقها سالهاست که فريبت داده اند...
انگار نه انگار که ترانه هاي «دوستت دارم»٬ تنها لبخندي گذرا شده است؛ بر دهان کساني که مي خواهند چيز هاي ديگري بشنوند...
همان بهتر که خودت رابه کوچه ي روزهاي نيامده بزني، ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشماري و به خواب عميق دوست داشتن بروي . . .

آیا روزي کسی خواهد گفت که کجاي بازي اشتباه کرديم؟

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سالها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.
آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:  قاصدک...!!!!!

باد سنگدل شده بود. همه چيز را از بين مي برد.ديگر با قاصدکها دوست نبود و شاخه هاي محبت را مي شکست.به اسمان کاري نداشت و ديگر گلبرگ رزها را نوازش نمي کرد.شبي خاموش بود.قاصدک از خانه ي ظلمت پوش بيرون امد. بايد پيغامش را مي رساند. پيغامش مثل هميشه نبود پيغامش حرف دل بود که بايد ان را به مقصد مي رساند.چاره ي ديگري نداشت . خود را به باد سپرد. اما باد ان را به سمت دريا برد.قاصدک نگاهي ملتمسانه به ستاره کرد اما از دست ستاره کاري بر نمي امد.باد قاصدک را به دست امواج سپرد و انهاهم قاصدک را به اعماق دريا فرستادند.قاصدک حرفهايي داشت ...

می خواهم خود را از خودخواهی ها ، از میان خواسته های به ارث برده ، از قوم بنی اسرائیل ، از میان غرور دل بیابان گردان و از میان ادعای فرعون بودن مردم رهایی بخشم و حرفهای نگفته ام را بگویم.

نمي دانم از غصه هاي دل خود بنويسم يا از غم هاي دل پاييزي تو ؟فقط اين را مي دانم تو مثل شبي مي ماني که چادر پر ستاره اش را گم کرده !از انتظار چه بگويم ؟ خسته از اين واژه ي تکراري ام !چه دلگيرند روزهايي که بين من و تو فاصله به جاي سلام نشسته !و چه بد است وقتي ديگر نمي توانيم مثل آن روزها خاطره ها را ياد کنيم و در نگاه سپيد عشق غرق شويم نمی دانم !فقط خواستم بنويسم......

می خواهم با تو حرف بزنم ، با زبان پرنده های بی پناه . اصلا می خواهم حرفهایم را در شفافترین قطرات باران بریزم و تقدیمت کنم می خواهم بگویم من از تنهایی متولد شده ام و در غربت ایستادگی درخت را آموخته ام .از ساکنان زمین تو را برگزیدم . تو دیگر رفته ای برای همیشه تا ابد....

به آسمان بگو ، که چگونه دل تنگی هایم را با رنگ کلاغ سیاه کردم تا نتوان آن ها را خواند. و چگونه آرزوهایم را به رنگ آبی نوشتم تا هر بار که آسمان را نگاه می کنم آرزوهایم را ببینم .چشم انتظار در جاده تلاش گام  بر می دارم تا روزی آرزوهایم را که در قلب آبی آسمان پنهان کردهام رنگ واقعیت  به خود بگیرد.آری با آسمان حرفها دارم .

نفس هايم به شماره مي افتند وتاه. ممتد. لرزان. از لابه لاي شاخه هاي تنهايي به آسمــــــــان نگاه ميكنم به خورشيــــــد که با گام هاي لرزانش به سمت غروب شناور است. قطره هاي بــــاران با ضرب هاي ناموزون آرامش ساييدهء لحظه هايم را لمس ميکنند .
ياد تمام آنچه كه بود و ديگر نيست پلك هايم را سنگين ميكند به آسمــان نگاه ميكنم تا بدانم ستاره ها چگونه فرو مي افتند خاك مي شوند تا ببينم انسان ها چگونه خاطره ميشوند.
و خاطره ها چگونه فراموش.. دستهاي بيرحم انتظار برصورت پريده رنگ اميد سنگ ميكوبند و من آرام از ميان اين هياهوهاي ديوانه وار آخرين خشكيده برگ خزان آرزوهايم را در آغوش ميكشم. ميلرزم از سرما در انجماد مبهم بادهاي ويراني كه گويي سال هاست تيک تاک غليظ انتظار رهايي را به دوش ميکشند اينك انگار سالهاست از دست داده ام ديروز و امروز و لحظه هايم رااينك انگار قرن هاست سنگيني اين اشك هاي سيماني بر گونه هاي خسته ام چنگ ميزند اينك انگار من نيستم تاريكي ست سرماست شب است. و سكــوت. .

هنوز نام تو در کوچه پس کوچه هاي ياد بيداد مي کند و شب هاستاره اي کم سو به ياد  گذشته چشمک مي زند و گه گاهي شب ها سینه آسمان را مي شکافد... هنوز پرواز پرنده ها سکوت شب را مي شکند و رهگذري از دور دست هاي آواز مي خواند و  کسي مي گريد  ... اما ؛ صدايش در خنده هاي تقدير گم مي شود

اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمن باش اگر غم خوار نيستي لا اقل بزرگترين غم باش هر چه هستي هميشه بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطرات بهترين باش!!!

اين روزها قاصدک ها...پشت پرچين به سايه ي خيال مي انديشند!خبر قبل از عروج تکراري مي شود!و فرشته ها...قبل از بال زدن خسته!!

غروب شد خورشيد رفت.آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت  ..ناگهان ستاره اي چشمک زد...آفتابگردان سرش را پايين انداخت.آري....گلها هيچوقت خيانت نميکنند!!!

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني.

 

+ نوشته شده در ساعت 17:11 توسط SQS |


انتصابات حیرت انگیز در وزارت امور خارجه

در يكي از حیرت انگیزترین احكام که برخي کارکنان وزارت خارجه آن را بي سابقه مي‌دانند حکم مدیر کلی حقوق بشر و زنان این وزارتخانه است که اين نهاد را به خانوادگي ترين ارگان در دولت مشهور كرده است.

منوچهر متکی وزير امور خارجه با صدور حکمی همسر خویش را به سمت مدیر کل حقوق بشر و زنان وزارت خارجه منصوب کرده است. در خصوص سوابق خانم دکتر نظری همسر متكي قابل ذكر است كه وي حتي یک روز فعالیت در وزارت خارجه را نداشته است و داروساز بوده و تا قبل از وزارت آقای متکی در سازمان بهزیستی کل کشور مشغول به کار بوده‌اند.

منوچهر متكي برای فراهم آوردن امکان انتصاب وی به ریاست این اداره کل، اداره حقوق بشر را که یکی از واحدهای اداره کل سیاسی و اموربین‌الملل وزارت خارجه بود از این اداره کل جدا كرده و همراه با دفتر امور زنان این وزارتخانه يك اداره كل جديد تاسيس نموده تا بتواند همسرش را در اين سمت منصوب كند.

+ نوشته شده در ساعت 13:56 توسط SQS


وقتی رودهای سکوت جاریند خاموش می شوم! قاصدکهای سپید از من دور شده اند و به سرزمینی کوچ کرده اند که گلهای باغچه اش بوی رخوت و تنهایی ندهند....خسته ام از این حصار-از این همه تکرار-از این طپشهای پرتلاش قلبم!خدایا ضرباهنگ دلم را آرامتر کن!روزها می گذرد و من در پس خاطره ها مانده ام.با کلمه ها نمی توانم دیگر از تو بگویم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم! دیگر شعرهایم را در دفتر خاطراتم پنهان می کنم!زیر شکنجه ثانیه ها تاب می آورم تا از تو بگریزم.. اما...........دیگر شور و شوقی برای سوق دادن ثانیه های سرد و ساکت به طرف فردا را ندارم!دیگر حتی ماه هم در شبهای تنهایی ام رغبت نمی کند به اتاقم سرک بکشد....منتظرم تا باران ببارد و چشم پنجره ها خیس شود.بلکه حرفهایم تازه شود!باید حرفی دیگر بگویم! آخر عزیزی می گفت بگذار باران همه غمهایت را با خود بشوید و ببرد.ولی دیگر باران هم ناز می کند....!نبض مرگ را می گیرم و به انتظار اتفاقهایی که هنوز نیفتاده اند می مانم!

تو نی نی چشات خیسه ...آدم میترسه بنویسه...میترسه پاش به دل وا شه... آدم بی خود خاطر خوا شه...

 

+ نوشته شده در ساعت 14:1 توسط SQS |


برای عصرهای تابستانی که سوار بر تاب حیاط خانه می شدم و تا ابرها می رفتم! برای شبهای زمستانی که وقتی سر بر بالش خیال می گذاشتم لحظه ای بعد بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم می کردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی می دیدم!

دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده......برای خواندن کتاب داستانهای یکی بود یکی نبود....برای تنگ در آغوش گرفتن.دلم تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر و نوازشهای گرم مادر!دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبرهای خوب می آورد.دلم برای دویدن روی ماسه های ساحل و بازی کردن با صدفها و گوش ماهیها تنگ شده....دلم برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده!!!

                                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:دیشب یکی از دوستای صمیمیم....یه هم کلاسی دوران بچگی...داماد شد....مبارکش باشه

*:آخه پسر خوب...23 سال که بیشتر نداشتی!

 

+ نوشته شده در ساعت 21:42 توسط SQS |


سلام...امشب نمی خوام مثل شبای قبل بنگارم....می خوام از همه اونایی که امروز و دیشب واسم سنگ تموم گذاشتن تشکر کنم.بهترین روز تولدی بود که داشتم....از همه ممنونم.

بهترین هدیه مو همین الان از کسی که فکرشو نمیکردم یادش باشه گرفتم....هدیه همتون بهترین بود.

                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بعضی وقتها یادمون میره بجای رسیدن به مقصد واسه لذت بردن....از جاده لذت ببریم.

+ نوشته شده در ساعت 22:4 توسط SQS


آن شب که ستاره وجودت در آسمان درخشید تا برای همیشه از عرش آسمان بر این خاکی پا بگذاری تو هیچ نمیدانستی زندگی معمایی بس پیچیده است.آن زمان که تو با سخاوت نگاهت ، بهار را به طبیعت اطرافت بخشیدی ، نمیدانستی پاییز چون گردبادی از راه می رسد و آنچه هست و نیست را با خود می برد و هیچ بر جای می گذارد.آن روز که آوای صدایت چون جان دوباره ای در وجود دو مرغ عشق دمیده شد، تو نمیدانستی سکوت یعنی تنهایی و تنهایی یعنی مرگ .اما امروز تو آنقدر ستاره از آسمان شبهای تنهاییت چیده ای و آنقدر مرگ و تولد را با چشمانت دیده ای و تلخی و شیرینی آن را در احساست چشیده ای که دیگر میدانی زندگی یعنی :بودن و نفس کشیدن...

 

نمیدونم امشب یه سال به زندگیم اضافه شد...یا یه سال ازش کم شد.؟

پ.ن:باید مواظب فردا باشم...

+ نوشته شده در ساعت 0:11 توسط SQS |


رشته هاي تعلق از هم ميگسلد و تو ناگزير از اين بودنها ميگريزي از هجوم واژه هاي بيگانه مرگ، نيستي، انتظارو نابودي و هم چنان در تلاشي تا در ميان اين مردم آلوده به وسوسه زندگي كني و زندگيت را بخواهي و ميكوشي آنچه متعلق به توست را بيابي، با اندوهي دست نيافتني، با بيداري اي بدتر از مرگ و هم چنان در اين منجلاب نفرت دست وپا ميزني تا وسوسه اي رو به گناه روح پاك ترا آلوده نكند تا اسير انسانهاي خاموش مفتون نشوي تا عشق را همانگونه كه هست بيابي.در اين زمانه خاموش كه گويي مردم خود را فراموش كرده اندچه رسد به دل و عشق را تو دنبال گمشده اي ميگردي كه حتي نميداني نشاني اش چيست؟؟

هي تو !!آري با تو هستم مگر شور بيقراريم را نميبيني ... مگر عطر نفسهاي بيتابم را نميشنوي پس چرا سراغ دلتنگيهايم را نميگيري... من كه پر بودم ار عطر نفسهاي آشنا پس چرا دستهاي غربتم را نوازش نميكني مگر نه اينكه قرارمان تنها بر بيقراري بود و بس. مگر نه اينكه قرارمان بودن تنها در همين كوچه پر از عطر اقاقي بود پس چرا رشته هاي تعلق را گسسته اي..؟؟

 

من در آن دره که شب بوها مي رويند، روز پا گذاشته ام؛ همچنان منتظرم شب بوها با عطرشان  مستم کنند.

من نمي دانستم روز دنيا قشنگ تر است يا شب؛ نمي دانستم پاييزش چشم نوازتر است يا تابستان؛ يا سپيدي برف دل مي برد يا سبزي لطيفِ برگ هاي بهار.

من نمي دانستم آمدن در اين دنيا چيست؛ من نمي دانستم رفتني اگر هست، راه بازگشت ناپيداست.

من نمي دانستم، من فقط آمده ام و در اين وادي سرگرداني، پي آن فرشته که مرا همراه بود مي گردم. کسي او را نديد که از کدام راه رفت . . .؟!

 

+ نوشته شده در ساعت 11:36 توسط SQS |


اگه یه روز دیدی یه برگ زردی  از یه  درخت  افتادو صدتا چرخ  زد و شناور توی رودخونه به حرکت در اومد و هدفش رو به دست رودخونه سپرد ...اگه دیدی قطره اشکی براش ریختی و نفهمیدی چرا ...اگه دیدی نمیتونی چشم از اون برگ خشکیده بر داری...و اگه دیدی همین طوری مسیر رفتنش رو دنبال می کنی ...اون موقع به یاد من بیفت که عمرم رو مثل همون برگ...همون موقع ...به دست همون رودخونه سپردم و رودخونه قیامت روح منو با خودش برد و تو ....دیر دستت رو دراز  کردی تا اونو بگیری و نذاری همسفر آب بشه و بره و تو نخواستی بفهمی که یکی هم بود ...که یه جا ...توی یه شهر بزرگ...کنج دیوار اتاقی به انتظار رسیدنت چشم از در بر نداشت تا...تا خودش راهی سفر شد

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من نمي دانستم آمدن در اين دنيا چيست؛ من نمي دانستم رفتني اگر هست، راه بازگشت ناپيداست.

+ نوشته شده در ساعت 21:54 توسط SQS |


يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد راهي نروم که بيراه شود خطي ننويسم که آزار دهديادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است تنها دل ما، دل نيست!يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم.يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند...يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم...يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم.يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد.يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود...يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام.

                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب ثابت کردین که چقدر معرفت دارین...حالا این منم که نمی خوام رابطه ها مثل قبل بشه...همین..

پ.ن:دنیا خیلی کوچیکه....فقط این کوهان که هیچ وقت به هم نمیرسن 

+ نوشته شده در ساعت 22:50 توسط SQS |


دیشب انگار چیزی در من منفجر شده بود ...انگار دیوانه شده بودم ...تمام اعصابم تحریک شده بود ...حس می کردم هر آن ممکن است اختیارم را از کف بدهم ..وحشتناک بود ....همه چیز سرعت سرسام آوری پیدا کرده بود ...ذهنم صد برابر همیشه کار میکرد ...همه وجودم میلرزید...

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از یه نفر خیلی دلگیرم...بین آدما رو بهم زد...یه رفیق

پ.ن:تنها نشسته ام .. و حواسم نيست .. که دنيا با من است .

+ نوشته شده در ساعت 10:3 توسط SQS


سرت رو بالا کن! روزگار پر رو تر از اینه که بخواد با دیدن تو، عرق شرم رو پیشانیش بشینه! شاید قیمت زندگیت به اندازه ی فروش یه بسته شکلات سر چهاراه حوادث باشه!...ایول! زندگی رو خیلی ارزون فروختیم!روزگار! روزگار با تو ام ...با تو! ببین چقدر زشت شدی.

+ نوشته شده در ساعت 19:3 توسط SQS |


میان من ودنیا شیشه ایست.نوشتن راهیست برای گذر از آن بدون آنکه بشکند.(کریستین بوبن)

تموم شد.

این دیگه آخرین باره که دارم فقط فقط واسه تو مینویسم...آخه همه چی تموم شد.

حالا نه دلتنگ گذشته میشم و نه حسرت نبودنت رو می خورم.

شاید این نبودنت یه خورده به نفع من شه....آخه دیگه دلیلی نیست وقتی واسه دانشگاه میرم،بخوام هر هفته برگردم؛دیگه کسی نیست.دیگه کسی نیست وسط کلاسام بهم زنگ بزنه و من دلتنگ بشم و ....برگردم.

دیگه لازم نیست صبحای زود بیدار شم تا به اولین اتوبوس برسم.

امروز عصر رفته بودم بیرون...دنبال یه جایی میگشتم که یاد تو رو داشته باشه؛بی خود میگشتم...آخه فقط کافی بود حواسم روجمع کنم.وقتی خاطره مون همه جای شهر هست ...دیگه کشتن نداره.اومدم در خونتون...وارد کوچه که شدم،یاد شعری افتادم که تو خیلی دوستش داشتی؛"بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !"اومدم جلوی در وایستادم،یاده گفته بودی چه جوری در بزنم تا منو از پشت در بشناسی.....برگشتم خونه.

تو این چند روز ...من تلاشم رو کردم،خواستم که همه چی مثل قبل بشه...ولی نشد.مهم نیست چرا!..مهم نیست....برام فقط این مهم بود که تلاش کنم؛بر گردم.

سعی کردم دوباره بهت نزدیک شم؛...نشد...شاید تو نخواستی؛سرد بودی...این هم مهم نیست.

حالا من موندم...اهمیتی به تنها بودنم نمیدم...بخوام یا نخوام؛روزها دارنمیرن و شبها نمی مونن...ولی من هنوز هستم...نمی خوام همه چیز رو ببازم حالا که تو نیستی...حتی اگه سخت باشه،بازم میخوام زندگی کنم.

شاید چند سال پیش منتظر این اتفاق بودم...اما...تو این چند سال همه چی رو فراموش کرده بودم.دیگه بهش فکرم نمی کردم.تنها چیزی که آزار دهندست،آلبوم خاطرات روزهای گذشتست.حتی وقتی تو پستوی ذهنم زیر خروارها خاطره دیگه مخفی می کنمشون....حواس خودم رو پرت میکنم و یواشکی میرم سراغشون.

راستی تو فقط عوض نشدی...نفر سوم عکس هم !...این نیز مهم نیست.دیگه برام مهم نیست کسی ما سه تا رو با هم نبینه .دیگه حتی وقتی چیز برگر می گیرم یاد تو نیستم،...هندونه رو تنها می خورم.

با این که هر شب می بینمت،اما تو اون یه ساعت هر کسی گرم کارخودشه...شاید دوست داشتم دیگه همین یه ساعت هم با هم نباشیم....؛از این که غریبه باشم،از پچ پچ های در گوشی،...ناراحت نیستم.

دیگه" شب می خونه" رو نمیذارم؛دیگه شبا راحت می خوابم،دیگه دلتنگیهامو به باد نمی گم تا ترانه بخونه؛

دیگه هشت کتاب رو دست نمیزنم...با سهراب فال نمی گیرم......"«خانه دوست کجاست؟»در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکسی کرد.رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید."

خستم.....از آرزوها ...از شوق پروازهای مجازی...از لحظه های کاغذی...

مثل هیشه از دروغ متنفرم؟...چرا باید دروغ بگم؟

هنوز روی درختا...فقط جای کلاغه...گلا پرپرن ای وای......یه دیوونه تو باغه....دلم یک گل آتیش....تنم کوره ی داغه...ولی تو همه دنیا ....دریغ از یک چراغه

+ نوشته شده در ساعت 13:16 توسط SQS |


من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور: در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم سرد و باراني است. من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت...با آن وقار بي مثال آيا کسي پيدا خواهد شد؟!تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد... يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد