تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

به قول حمید مصدق ... کاشکی شعر مرا می خواندی...

به حباب نگران لب يک رود قسم ...و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت.

 سلام مهربون؛

برای تو مینویسم،برای اولین بار...می دونی تا حالا این جوری باهات حرف نزده بودم ؟

نمیدونم از کجا شروع کنم!...از چی؟...آخه همه چی بهم ریخته...دوست داشتم این حرف ها را رو در رو بهت بگم....اما تحمل نگاه سنگینت رو ندارم.شب از نیمه گذشته ...فکرت آزارم میده...خواب با چشمانم بیگانه است ....ساعت 2:30

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد! نمي دانم چرا...وقتي به عكس سه نفره توی کیفم نگاه مي كنم ...پرده لرزاني از باران و نمك چهره را هاشور مي زند!

همخانه ها مي پرسند:اين عكس كوچك كدام كبوتر است كه در بام تمام ترانه هاي تو ردپاي پريدنش پيداست؟...من نگاهشان مي كنم ...لبخند مي زنم.

.........

بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟ فرض كن پاك كني برداشتم و نام تورا از سرنويس تمام نامه ها و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم! فرض كن با قلمم جناق شكستم! وبه پرسش و پروانه پشت كردم و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم! فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد و ديگر شبگرد كوچه ی شما صداي آوازهاي مرا نشنيد! بگو آنوقت با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟با التماس اين دل در به در! با بي قراري ابرهاي باراني ...باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند! موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست.همنشين نفسهاي من شده اي با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي! نميدانم ...از خوابي دلپذير برخاسته ام يا به خوابي سنگين فرو رفته ام ! ...چشم که باز کردم ...ديگر نديدمت !از دست داده بودمت چه فرقي مي کرد ...خواب يا بيدار ؟مست يا هشيار ؟از دست دادمت !.....

چند روز پیش بود ....رازی را فهمیدم....به هم ریختم...نابودم کرد...دیگر حوصله خود را هم نداشتم!سرد شدم،در خود فرو رفتم و از تو دور،کسی نپرسید چه بر من گذشته...من هم نمیتوانستم به کسی بگویم

روزهایی هست که بشر غمگین می شود .روزهایی هست که بشر خسته می شود .روزهایی هست که بشر به تنگ می آید .روزهایی هست که بشر می گرید ، ضجه می زند .روزهایی هست که بشر برای خودش بودن می جنگد .روزهایی هست که بشر برای خودش نبودن می جنگد.روزهایی هست که بشر به یقین می اندیشد به خوشبختی نمی رسد .روزهایی هست که بشر کلافه است .روزهایی هست که بشر جای دو پنجه را بر گلوی خود حس می کند ، که تنگ تر و تنگ تر فشار می دهند ، و نفس کشیدن مشکلتر و مشکلتر  می شود .روزهایی هست که بشر می لرزد .روزهایی هست که بشر سرد می شود ، سرد ِ سرد .من یک بشرم !من ...گریه می کنم .من ...زار می زنم.من ...خسته ام  !می دانی ...من فکر میکنم ، که شاید ، مُردن هم نیکو ، کاری ست .

نمی خواستم این جوری بشه؛اما شد،وادامه پیدا کرد،وامروز دیگر امیدی به آن ندارم که این چینی بند زده حتی بر لب تاقچه خاطره ها زیبایی کند.

تقصير تو نبود!خودم ناخواسته چراغ ِ قديمي خاطره ها راخاموش کردم!خودم شعرهاي شبانه را،فراموش کردم!حالا نه فغان من ديني بر گردن تو دارند،نه تو چيزي بدهکار دلتنگيِ اين همه ترانه اي!!که هر از گاهي کنار برگهاي کتابم بنشيني و بعد از قرائت بارانها،زير لب بگويي:يادت بخير ! نگهبان خاطره هاي خاموش!همين جمله،براي بند زدن شيشه شکسته اين دل بي درمان،کافي بود!هنوز هم جاي قدمهاي تو،بر چشم تمام ترانه هاست!هنوز هم همنشين نام و امضاي مني! ديگر تنها دلخوشي ام،همين هواي سرودن است!همين شکفتن شعله!همين تبلور بغض!به خدا هنوز هم از ديدن تودر پس پرده باران بي امان،شاد مي شوم!

در خلوت زندگي، تحمل دلتنگي هايي که مدام به پنجره دل ما تلنگر مي زنند، آسان نيست...خاطرات شيرين روي ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها مي گذرند و ما دلتنگ آن چيزهايي مي شويم که روزي لحظه هاي دلپذيري مي آفريدند....يکي در اين گذر، دلش براي آدمهايي تنگ مي شود که در بخشي از خاطراتش جا خوش کرده اند. ديگري دلتنگ آواهايي است که از دور حواسش را مينوازند.آن يکي وقتي در آينه مي نگرد، دلش براي شب از دست رفته گيسوانش تنگ مي شود و براي همه آن روزها، ماهها و سالهايي که به تدريج شفافيت هايش را به آنها سپرده است.من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن را معنا مي کند...... گاه دلم براي رفتن تنگ مي شود. "امروز دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند و بي تاب آرزوهايي که از روبرو مي گريزند ... "

خاطراتی بیشتر از این4 سال...تنها یادگاری که برام مانده حسرت لحظاتیست که گذاشتند وگذشتند.حسرت..خنده ها،نگرانی ها،عصبانیت ها،دل مشغولی ها؛

اولین ها....اولین سفر........ یادت هست وقتی به من شک کردی،برایم مهم بودی که ساعتی چند فراموش کردم همه چیز را،و راحت گذشتم،من که کینه را در وجود دارم.والان برایت مینویسم چون هنوز هم باور نیست جدایی را.باورم نیست یک هفته از هم بی خبریم.

 تو که اولین مشاور من بودی،و من هم....شاید!یادت هست دفاع های یک جانبه ات در جمع .وقتی از دیگران شاکی بودی وبه من دادخواست میکردی،شکایت مرا به کسی کرده ای؟.....هنوز هم با هر زنگ تلفن ویا هرSMS تنها حدسم تویی.

اگر بخواهم خاطراتم را شماره اندازم...اعداد کم می آورند و گم میشوند در تعدد خود....

بارها خواسته ام با دستهاي بي تفاوتي بر جان خاطراتم بيفتم و همه شان را از اتاق كوچك ذهنم به بيرون اندازم و با زنجير لا قيدي بر ميله هاي زندان وجودم كه خودشان برايم ساخته اند ببندمشان و آنقدر با تازيانه بي خيالي بر بدنشان بكوبم تا از فرط بي توجهي بميرند و من از وراي ديوارهاي بلند انزوا بتوانم ديگران را هم ببينم. اما هر وقت كه خواسته ام اين تصميم را عملي كنم ترسيده ام .از خودم ترسيده ام .از اينكه به ناگاه با نبود خاطراتم تنها شوم.

میدونی ؟تنهایی سخته ...تنها شدن سخت تر !

حالا احساس میکنم گم شده ام،یا شاید گم کرده ام...یه چیزی که جاش خالی
که جاش خیلی خالیه،یه چیزی که باید خیلی بزرگ باشه،چون هیچ جوری نمیشه جاشو پر کرد،منم نشسته‌م گوشه‌ی همون پنجره‌ و به صدای آواز همون پرنده‌های قدیمی گوش میدم و با خودم فکر میکنم چجوری یه چیز به این بزرگی که هیچی نمیتونه جاش رو پر کنه میتونه گم شده باشه ...

امشب مست نوشتنم . سراچه ذهنم آماس مي كند و بغض سنگيني روي حنجره ام سنگيني. در دام گذشته گرفتار آمده ام و شكنجه گران خاطره با تازيانه خيال به جانم افتاده اند تا خماري فراموشي را از وجودم به در برند و پيوسته ذهنم را شستشو مي دهند تا مستي خواب را ازسرم بيندازند. آنقدر سيلاب اشك بر سد پلكهايم فشار آورد تا آن را شكست و اشك از آبشار مژگانم به پايين ريخت .

امشب اصلا شايد برای هيچکس نمی نويسم ، نمی نويسم که کسی بخواندش ، نمی نويسم که کسی ترحم کند بر من ، فقط می نويسم که شايد کمی آرام شود کودک تنهائی دلم که صدای گريه و ناله اش خسته کرده است مرا ...، آرام نميشود و هر چه گهواره اش را تکان ميدهم با دستان نوازشگرم ، باز صدای گريه اش خاموش نمی شود و به خواب نميرود ، به تنگ آمده ام از ناله هايش ، ديگر دلم به حال گريه هايش که در دل آتشی ميفروزد نميسوزد ، اشک هايش آتش غم دل را خاموش نميکند بلکه بر آتش دل ميفزايد و شعله هايش مرا به کام خويش ميکشند، هر آن بيش از قبل ...

هنوز هم میل به نوشتن دارم...هنوز هم ....؛اما خاطرات پنجه بر دیوار میکشند وصدای کشندشان وجودم را ریش ریش می سازد،ودیگر اشک مجال نمی دهد.

شاید این هم روزی خاطره شود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هایده داره می خونه:روزهای روشن خداحافظ ... سر زمین من خداحافظ...روزای خوبت بگو کجا رفت...تو قصه ها رفت یا از این جا رفت...

+ نوشته شده در ساعت 2:0 توسط SQS |


فکری توی سرم دور می زنه ....خيلی وقته ....سوال ازلی و ابدی آدم ....چرا زندگی می کنم ؟...هر چيزی هم که تو درسهای دينی و معارف خونديم ....انگار به هيچ دردم نخورده ...گيجم انگار....همه چيز رو دور باطل ميبينم ...هيچی راضيم نمی کنه ....دنبال بيشترم ...بزرگتر ...بهتر...قشنگتر....و انگار کسی تو درونم بهم ميگه ...اينجا نيست ....دلم تنگ ميشه ...دلم برای کسی ...چيزی....در دوردست ذهنم تنگ می شه ....از اين دور سينوسی زندگی اصلا خوشم نمی آد ....حس می کنم داره بازيم ميده ...آدمها ...و اين همه شباهت دردناکشون به هم ...آزارم ميده ...ذهنم ...دنبال ...کسی ..چيزی ....ورای اين مرزها ...می گرده ...
يعنی واقعا آرامش کجاس ؟...اصلا هست؟...اينهمه فکر ...اينهمه دور ....که جلوی چشم من تصوير ميشه ....اصلا وجود داره.... اگر نه ...چرا من ميبينمشون؟...

خواب....رويای فراموشيهاست ....خواب را دريابم ....که در آن دولت خاموشيهاست ...من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها ميبينم ....و ندايی که به من می گويد ... گرچه شب تاريک است ...دل قوی دار.....سحر نزديک است ....(واقعا نزديک است؟.....نمی دونم

+ نوشته شده در ساعت 6:1 توسط SQS |


به مناسبت روز زن...

.....

 

بچه بودیم که می پرسیدند یک کیلو آهن سنگینتر است یا یک کیلو پنبه ؟ و ما بی درنگ می گفتیم ... آهن .....که در ذهن کوچک کودکیمان نه 1 با 1 که آهن را با پنبه می سنجید ...آهن سخت است سیاه است سنگین است .... پنبه نرم است سفید است ...سبک است ...آهن تیر سقف خانه است ....پنبه نرمی پیراهن خنک تابستان است ....

بزرگتر شده بودیم که از آموزگار آموختیم آنها که با هم جمع می شوند از یک جنسند  ... آنها که با هم قیاس می شوند از یک جنسند ....سه خوشه گندم با چهار سیب به 7 نمی انجامد ...8 کتاب از 12 مداد کمتر نیست ....و ما تکرار کردیم ....

بزرگتر شدیم ...قدمهایمان محکمتر شد ... دیگر مشتمان در دست مادر پنهان نمی شد دیگر در آغوشش جا نمی گرفتیم ...کنارش می نشستیم و به دستهایش نگاه می کردیم ...دستهایش که نخ را دور انگشتش پیچیده بود و گره ها را دانه دانه از این میل به آن یکی می فرستاد ....در دستان مادر آهن بود ..آهنی که سنگینتر نبود ...گره ها به هم می پیوستند و پیراهن من می شدند ... و من در عطر دستهای او می پیچیدم ....

کودکی که گذشت با چشمهایی که هنوز برق کودکی را با خود داشت ... هنوز یاد کودکی را با خود داشت ....به دنیای بزرگتر ها پا گذاشتم .... مادر می گفت همه آنچه لازمه زندگی است ... همه را اموخته ای ....همان زمان که دست دوستانت را می گرفتی ... شعر می خواندی و می چرخیدی ....همان زمان که دوستی ...شادی انضباط و اعتماد آموختی ...آن زمان که آموختی با زانوی آزرده از ستم زمین برخیزی و باز بدوی ...آن زمان که آموختی دستهایت برای آفریدن است ...قدمهایت برای رسیدن و ذهنت برای پرواز ....آن زمان که که دانستی چشمانت  برای  زخم دوستانت می گرید ...تو دیگر بزرگ شده ای و همه چیز میدانی ...و من می دانستم که عشق اولین درسی بود که از دستان خودش آموخته بودم ...می دانستم که ایمان به پایان راه دراز را از همان آهنی آموختم که در دستانش بی وقفه بر پنبه ها می تاخت تا ژاکتی بر تن من باشد ...

مادر راست می گفت هر چه جلوتر رفتم دیدم درس دیگری برای آموختن نیست ...همه همان است ...همان قوانین ساده کودکی ..

ولی در چشمان تازه جستجوگر من آدمها چقدر عجیب بودند ...چقدر آدم بزرگهایی که هنوز نمی دانستند آهن از پنبه سنگینتر نیست ...چقدر آدم بزرگها که نمی دانستند پنبه اگر بر آهن نپیچد کودک کوچک کلاه نخواهد داشت ...نه منطق کودکی نه ریاضیات نوجوانی ...هیچ یک به یادشان نمی آورد که 2 کیلو از 1 سنگینتر است حتی اگر گلهای سفید پنبه باشد ...

در تقسیم روزگار ...آهن تویی ...پنبه من

فولاد تویی ...طلا من ...

دستهای قوی و صدای محکم تویی ...عشق بزرگ و آوای لالایی کودکیت من ....

و آنگاه که بیاندیشم ..دستهایم می آفرینند ...قدمهایم می رسند و پرواز را تجربه خواهم کرد ....

و اگر بیاندیشی می دانی که سالها پیش از دستان مادر آموخته ای که برای پرواز دو بال باید که تو را به اوج برساند ..آموخته ای که دستهایت بر قدمهایت برتری ندارند ..که هر دو باید... تا تو بیافرینی و بر آفرینش خود پایکوبی کنی ..

و تو اگر بیاندیشی ... و من اگر بیاندیشم ...بر کفه های ترازو یکسان می نشینیم ....و اگر تو دستهایت را به من بدهی ....جامه بزرگی بر قامت دنیا خواهیم بافت... 

+ نوشته شده در ساعت 16:44 توسط SQS


قرار نبود برگردم...اما .... شاید باید میرفتم!...یا نباید بر میگشتم!....

هيچ کدوم از اعضای بدنم رو حس نمی کنم .... از درون می لرزم ...قلبم به شدت می تپه ....با هر ضربه قلبم بدنم تکون می خوره

شما خواستین...منم دنبال بهونه ای بودم برای برگشتن...دل واستون تنگ شده بود...

با این که تو این مدت تو 2..3 تا وب گروهی مینوشتم و محیط-موضوع متفاوتی رو تجربه کردم!...اما...

هیچ جا خونه نمیشه.....؟

می خوام بنویسم....نمیدونم چه جوری شروع کنم....شاید نگاشتن رو فراموش کرده باشم...

نمی دونم بر گشتنم کار درستی بوده یا نه....؟....

دیگه مثل قدیم نمی نگارم....آخه یه دوست گفت: خیلی غم داره نوشته هات...

سیاسی هم شاید نوشتم.... با این که قول داده بودم دیگه به سیاست وارد نشم...آخه یه بار تا راه روهای اداره اطلاعات....

از خودمم میگم....هر چند که خیلی ها که نباید بدانند می خوانند...

باز هم دلم می خواد بنويسم ....
پرم از حرف ...
ولی

آسمان خاکستری رنگ ...
بغض باران در نگاهش ...
خنجری در سينه دارد ....
توده ابر سياهش ....

+ نوشته شده در ساعت 20:44 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa