تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

                 حرف آخر

هوا بس نا جوانمردانه سرد است....در برابر دیدگانم تنها سیاهی موج میزند.به ساحل میخورد وباز میگردد....خسته ام خسته تر از انم که به امواج خیره شوم...خسته تر از آنم که احساس امواج کف آلود را درک کنم...آنها مرا بسوی خود میخوانند...برای هم زیستی...آنها مرا برای غرقه شدن می طلبند....چه هیجانی دارند.

امشب هیچ ستاره ای نیست تا با او هم کلام شوم.ابرهای سیاهی دیدار آنها را از من دریغ میدارند...ابرها هم پر شورند ...هیجانی دارند...

امواج کف آلود احساس را به سوی خود می خوانند برای غرقه شدن در هیجان آن...اما من خسته ام...خسته تر از آنم که بتوانم پا در رکاب نهم

بیا ای موج و مرا در خود غرق کن ولی از من شورمَطَلَب که من آن را گم کرده ام

من از این دنیا چی میخوام ....یه وجب زمین خالی نمیخوام

من از این دنیا یه جعبه مداد رنگی نمیخوام...این دنیا رنگ نمیشه...این ماییم که آفتاب پرستیم

من از این دنیا دوتا صتدلی چوبی نمیخوام....نه بخاطر نشستن کنار تو...بخاطر این که حرفی از خوبی واسه زدن ندارم

تک تکتون رو دوست دارم......دوستای خوبی بودین برام....

همیشه از آخرین می تریسدم...ولی هر چیزی آخری داره....بهترین آرزوها رو براتون دارم....لحظه هاتون سبز ....با این که سخته....خدا حافظ

قربون همتون SQS

+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa