|
مرا با خاطراتم تنها بگذار |
|
اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود |
حرف آخر
هوا بس نا جوانمردانه سرد است....در برابر دیدگانم تنها سیاهی موج میزند.به ساحل میخورد وباز میگردد....خسته ام خسته تر از انم که به امواج خیره شوم...خسته تر از آنم که احساس امواج کف آلود را درک کنم...آنها مرا بسوی خود میخوانند...برای هم زیستی...آنها مرا برای غرقه شدن می طلبند....چه هیجانی دارند. امشب هیچ ستاره ای نیست تا با او هم کلام شوم.ابرهای سیاهی دیدار آنها را از من دریغ میدارند...ابرها هم پر شورند ...هیجانی دارند... امواج کف آلود احساس را به سوی خود می خوانند برای غرقه شدن در هیجان آن...اما من خسته ام...خسته تر از آنم که بتوانم پا در رکاب نهم بیا ای موج و مرا در خود غرق کن ولی از من شورمَطَلَب که من آن را گم کرده ام من از این دنیا چی میخوام ....یه وجب زمین خالی نمیخوام من از این دنیا یه جعبه مداد رنگی نمیخوام...این دنیا رنگ نمیشه...این ماییم که آفتاب پرستیم من از این دنیا دوتا صتدلی چوبی نمیخوام....نه بخاطر نشستن کنار تو...بخاطر این که حرفی از خوبی واسه زدن ندارم تک تکتون رو دوست دارم......دوستای خوبی بودین برام.... همیشه از آخرین می تریسدم...ولی هر چیزی آخری داره....بهترین آرزوها رو براتون دارم....لحظه هاتون سبز ....با این که سخته....خدا حافظ قربون همتون SQS
+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط SQS |
| ||||||