تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

( ... 5شنبه به دعوت عزیزی ... رفته بودم دیدن یه ساختمون نیمه ساز...)
یه حس عمیق ....یه وسوسه سنگین به پریدن ...نه به سقوط ! به پریدن ...
دلت می خواست بری روی جلو... بایستی ... و بعد ... بپری.....
انقدر وسوسه اش شدید بود که ترسیدم ...خودمو کشیدم عقب .....
به این فکر می کردم که اکثر سقوط های آدم ... همینجوریه ....یه وسوسه شدید به یه تعالی بزرگ ...به یه جهش ... ولی ...آنچه به واقعیت می پیونده ....سقوطه ....
اگه از اون بالا می پریدی ... حدود ۵ثانیه بعد ...محکم ترین ضربه دنیا ....از همه رنج عالم خلاصت می کرد ...
ا گه از اون بالا می پریدی ... تو۵ ثانیه همه نیازت به زندگی رو به شدیدترین وجهی حس می کردی ..ا
اگه از اون بالا می پریدی .... واسه هر مشکل لا ینحل زندگیت هزار تا راه حل پیدا می کردی ...
اگه از اون بالا می پریدی .... حسرت پرواز واسه همیشه رو دلت می موند ...

حس غریبی بود ...همه چیز خیلی زیاد کوچک شده بود ...حتی حقیر شده بود ...انگار احمقانه به نظر می رسید ...

..................
در چیزی مثل تنهایی اسیرم ...به سکوت بر گشتم ...مدتها بود که در خلوت خودم ساکت بودم ...ولی باز با یک وسوسه ....نه خیلی بلند ...اما پریدم ..و نه خیلی محکم ... اما ......
برگشتم به سکوت ...به سکوتی که دنیای مرا از صدای خودم خالی کند ..و چشمهایم را باز تر...
امشب شب غریبیه ...
حس می کنم مدتها قبل باید می رسیدم ...ولی هنوز سرگردان و در بدر کوچه های غربتم ...هنوز....
..................
نشسته بودم و صاف جلوم رو نگاه می کردم ...دورترین جایی که می شد دید ...تاریک بود ....یه جایی تو عمق سیاهی ...خیره شده بودم ...
سرش رو برگردوند....صورتش رو کنار صورتم گذاشت و گفت ...به چی نگاه می کنی ....
گفتم روبرومو ....
گفت منهم روبرومو نگاه می کنم ...
گفتم تو دقیقا 90 درجه چپت رو نگاه می کنی ...
صورتش رو به صورتم چسبوند و گفت ...نه !من هم روبرومو نگاه می کنم ....
سرم رو روی شونه اش گذاشتم ...فرصتی نبود ...نه واسه رها شدن .. نه واسه دلتنگی ... .......فکر کردم ....به چیزایی  که دارم دونه دونه از دست میدم....
..................
گاهی ... خیلی سخت می شه ....

+ نوشته شده در ساعت 17:29 توسط SQS |


روزی رو که یاد گرفتم بی رحم باشم رو یادم هست

روزهای رو که یاد گرفتم محکم باشم رو یادم هست

و حالا....یک سال گذشته...اون روزم داشت برف میومد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فریاد کشیدم تو کجایی ...تو کجایی.....گفتی که طلب کن تو مرا....تا که بیابی....

این مال قصه ها بود ...

 مال قدیمها ...

مال ۱۵ سالگی...

دقیقا مال ۵ سال پیش...

الان فریاد هم که بکشی ....شاید ...شاید اگه خوش شانس باشی پژواک صدای خودتو بشنوی... آره ... هیچ کس چیزی نخواهد گفت ...

چند سال پیش خوشبخت بودی که صدایی می گفت طلب کن تو مرا ....

اسیری خزان...اسیر....

در تنهایی بی حصار و بی پایان ...

سرد شدی خزان ...می بینی....بی باران و بی رنگ ......

اندوهی نرم ....و وسیع انگار مرا در آغوش گرفته باشد ....تعجب می کنم که میبینم همین چند روز پیش جیغ کشیدم....می دانی ...الان باز ساکت و صبورم....آرام آرام ...خزان خزان ...

می دانی می خواهم فراموشت کنم ؟

می دانی چقدر دلم خاطره ای می خواهد که نیازی به فراموش کردنش نباشد..راستی چگونه است که بعضیها همه خاطراتشان را دارند؟ همه عکسهایشان را دارند؟...عجیب است ... خداوند چه چیزهایی را از من دریغ کرده است ....می بینی؟...

و من اینجا باید دانه دانه خاطرات تو را که عزم کرده بودم برای آیندگان نگه دارم همه را به دست باد بسپارم که پرپرشان کند...

راستی کاش برایم  بگویی عزیز کسی بودن یعنی چه ....

کاش کسی برایم بگوید معشوق بودن چه طعمی دارد ...  

...روزگاری .... زیر سقفی نشسته بودم که گمان میکردم  هر چه ندارد ، ستون محکمی دارد...بی خبر از آنکه مثال سوره عنکبوت بر سست ترین پیمانها اعتماد کرده ام ....اکنون از آن سالها ....سالهای طولانی گذشته است ...و از من ....واز خاطرات و عکسهایم ....

 و من باز در ابتدای راهی ایستاده ام که خوب می شناسمش... در ابتدای زمستانی سخت و طولانی  ...

دگر ....حوصله ای نیست ....

+ نوشته شده در ساعت 17:34 توسط SQS |


رازقی پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

+ نوشته شده در ساعت 17:50 توسط SQS


امشب مست نوشتنم . سراچه ذهنم آماس مي كند و بغض سنگيني روي حنجره ام سنگيني. در دام گذشته گرفتار آمده ام و شكنجه گران خاطره با تازيانه خيال به جانم افتاده اند تا خماري فراموشي را از وجودم به در برند و پيوسته ذهنم را شستشو مي دهند تا مستي خواب را ازسرم بيندازند. آنقدر سيلاب اشك بر سد پلكهايم فشار آورد تا آن را شكست و اشك از آبشار مژگانم به پايين ريخت .

نمي دانم چه مدت است كه گريه مي كنم . فقط مي دانم كه كوير گونه هايم از نمك اشكهايم فرياد العطش سر داده اند و چيزي جز حرارت آفتاب سوزان دستهايم نصيبشان نشده است. بارها خواسته ام با دستهاي بي تفاوتي بر جان خاطراتم بيفتم و همه شان را از اتاق كوچك ذهنم به بيرون اندازم و با زنجير لا قيدي بر ميله هاي زندان وجودم كه خودشان برايم ساخته اند ببندمشان و آنقدر با تازيانه     بي خيالي بر بدنشان بكوبم تا از فرط بي توجهي بميرند و من از وراي ديوارهاي بلند انزوا بتوانم ديگران را هم ببينم. اما هر وقت كه خواسته ام اين تصميم را عملي كنم ترسيده ام .از خودم ترسيده ام .از اينكه به ناگاه با نبود خاطراتم تنها شوم .

امشب اصلا شايد برای هيچکس نمی نويسم ، نمی نويسم که کسی بخواندش ، نمی نويسم که کسی ترحم کند بر من ، فقط می نويسم که شايد کمی آرام شود کودک تنهائی دلم که صدای گريه و ناله اش خسته کرده است مرا ، آرام نميشود و هر چه گهواره اش را تکان ميدهم با دستان نوازشگرم ، باز صدای گريه اش خاموش نمی شود و به خواب نميرود ، به تنگ آمده ام از ناله هايش ، ديگر دلم به حال گريه هايش که در دل آتشی ميفروزد نميسوزد ، اشک هايش آتش غم دل را خاموش نميکند بلکه بر آتش دل ميفزايد و شعله هايش مرا به کام خويش ميکشند هر آن بيش از قبل ...

امشب ميدانم که همه مرا فراموش کرده اند ، تنهای تنها شده ام همچون ريگی کوچک و تنها در دل بيابانی وسيع ، بساط می و مستی در گوشه ای از اين شهر بر پاست ، در همان ميخانه که ديگر در آنجا انگشت نما شده ام ، اما ميدانم که امشب مرا راهی در آن ميخانه نيست ، معشوق هم از من رخ در کشيده است و مرا نامحرم ميداند ، از خويشتن خويش خجلم امشب ، امشب ميدانم که ديگر از جنون و مستی خبری نيست ، و من هم شده ام مرده ای در ميان همه ی زندگان زمين ، مرده ای که ديگر مسيحا از او يادی نخواهد کرد امشب و دمی در کالبد مرده ی او نخواهد دميد ، مرده ای در قبرستان تنهائی که حتی سنگ قبری ندارد که رهگذران از او يادی کنند ، گور من امشب دل من است ، دلی غريب و تنها ...

+ نوشته شده در ساعت 18:14 توسط SQS |


یادم بود که داشتم فرو می رفتم ....بیشتر و بیشتر ....در عالمی که سکوت بود و سکوت .... بی وزنی و بی وزنی ....داشتم پله پله رها می شدم .... از همه چیز .... هر پله ای که پایینتر می رفتم تکه ای از من برجا می ماند ....که رهاترم می کرد .... سبکترم می کرد ... اما ....باز هم فرو می رفتم ... مثل سنگ .... در عمق اقیانوس ..... در عمقی که به عمق دیگری می پیوست ... داشتم سفر می کردم انگار .... سفری که برایم بی حسی داشت ....وعجیب وسوسه کننده بود ....لذتی نبود ...اما نفس بی حسی ....اغوا کننده بود ......به جایی رسیدم که پله ای نمانده بود......هیچ نبود.....سیاهی مطلق ....ترسیدم.....برگشتم.....تکه هایی که رها کرده بودم به من می پیچیدند.....سنگین سنگین تر شدم.....تصمیم گرفتم برگردم......اما....احساس کردم ......برگشتم......هیچ نبودجز دیوار.....راه را بستند ...من ماندم....حسرت

+ نوشته شده در ساعت 14:33 توسط SQS |


            پشت اش سنگین بود و جاده ها طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید،دشوار و کند؛و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری سخت بر دوش میکشید.

پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛وسنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:ای عدل نیست، این عدل نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی،من هیچگاه نمی رسم.هیچگاه.و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.

وگفت: نگاه کن ،ابتدا و انتها ندارد.هیچکس نمی رسد.

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است.حتی اگر اندکی.وهر بار که میروی ،رسیدهای.

و باور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛پارهای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان طولانی.سنگ پشتبه راه افتاد و گفت:رفتن،حتی اگر اندکی؛وپاره ای یز«او»را با عشق بر دوش کشید.

+ نوشته شده در ساعت 18:32 توسط SQS |


مگر پرواز همیشگی بود که پرنده مُرد ؟

من که به روي خودم نمي آورم٬ گاهي به جاي همه ي فکر و خيال ها لبخند تلخي مي زنم که مثلا‌ خدا هست و لابد اتفاقي خواهد افتاد . . .

انگار نه انگار که اين اتفاقها سالهاست که فريبت داده اند...
انگار نه انگار که ترانه هاي «زندگی»٬ تنها لبخندي گذرا شده است؛

همان بهتر که خودت رابه کوچه ي روزهاي نيامده بزني، ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشماري و به خواب عميق دوست داشتن بروي . . . 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:17 توسط SQS |


تا اطلاع ثانوی دسترسی به مشترک مورد نظر ( SQS) امکان پذیر نمی باشد .

لطفا بعدا تشریف بیاورید !

با تشكر مشترك مورد نظر !

‌گم شده ...

دلم برای ستاره تنگ است....نه ستاره!

دلم برای آسمون بی ابر تنگ است.... نه ابر!

..................دلم برای دلم تنگ است.... نه دل!

+ نوشته شده در ساعت 20:22 توسط SQS


حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد...
آخر سر يکي بود، که رفت !

+ نوشته شده در ساعت 17:7 توسط SQS |


شب است. مي‌خواهم روي پشت‌بام بروم. دلم يك كف دست آسمان پرستاره مي‌خواهد.

امروز يكي گفت بيا ستاره‌ام را ببين، عكس يك ستاره دريايي نشانم داد... قبل‌ترها انگار مردم در آسمانهاي هفت‌گانه ستاره بخت خود را مي‌جستند نه در كف دريا. نمي‌دانم

به پايين نگاه مي‌كنم. ارتفاع، مرا ياد سقوط آزاد جسم مي‌اندازد و قوانين مكانيك. لحظه‌ي برخورد.

ارتفاع مرا به بي‌اعتقادي مي‌كشاند.

بايد از نردبان پايين روم؛ ...

+ نوشته شده در ساعت 14:39 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 14:37 توسط SQS


«دنيا با چشمهاي ما متولد مي‌شود و آن‌چه به چشم مي‌آيد و آن‌كه نگاه مي‌كند به يك‌باره با هم پديدار مي‌شوند.»

                                                                                        كريستين بوبن

 

چشمهای کهنه‌ام را با يک جفت چشم نو عوض کرده‌ام. چشمهای جديدم ته مايه‌ي آبی دارد رنگ آسمان آن روزها. نگاهم اما سياه است هنوز، رنگ شب؛ کمی شفافتر.

بر چشمهای جديدم ردی از چهرهی تو نيست.

تمام آن چه ديده بودم را در ظرفی پر از آب رها کردم شايد پاک شود هر چه تصوير حک شده بر رويش. اين روزهای آخر مهی رقيق جلوی چشمانم را گرفته بود و همه پشت آن گم. باز هم اما يكي تصوير روشن بر جاي مانده بود...

+ نوشته شده در ساعت 14:33 توسط SQS


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa