تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

+ نوشته شده در ساعت 18:9 توسط SQS


-میدونی تو این دنیا چی از همه بدتره؟

-...

-تنهایی؛...تنهایی یعنی کسی سلامتو علیک نگه،یعنی وقتی چشمی منتظرت نباشه،یعنی وقتی کمک میخوای دستس واست دراز نشه،یعنی هیچ دلی واست نتپه هیچ کس واست گریه نکنه

.........تنهایی از مردن هم بدتره.

+ نوشته شده در ساعت 18:4 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 17:57 توسط SQS


نابینا به ماه گفت:دوستت دارم.

ماه گفت:چه طوری؟ تو که نمی بینی!

_:چون نمی بینمت دوستت دارم!

ماه:چرا؟

_اگه میدیدمت عاشق زیباییت می شدم؛

...............ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت شدم.

+ نوشته شده در ساعت 17:53 توسط SQS |


چشمامو می بندم و یه آرزو میکنم.

.....حالا......میترسم چشامو باز کنم؛اگه چشامو باز کردم و.....نه....نمی شه باید چشامو باز کنم.

تا 10 می شمارم و چشامو باز میکنم...1...2..

..ولش کن.بذار چشام بسته بمونه.

فقط وقتی چشامو باز میکنم که بدونم به آرزوم برآورده شده ...

پس تا اون موقع فقط می شمارم..1..2..3........

+ نوشته شده در ساعت 12:17 توسط SQS |


من ....من سیاه وسفید

من....

پیش اسم هممون یه«من»گذاشتن.

به«من»که حالم داره ازش به هم میخوره.

هرجا باشیم،هر کی باشیم،این«من»هست.

مثل خوره افتاده به جونمون وداره«ما»رو میخوره.

همه چیرو میذاریم پای«من»........«من»متاسفم.....

«من»وتنها بذار.....«من»ببخش......

«من»و فراموش کن.

+ نوشته شده در ساعت 12:12 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 12:8 توسط SQS


ماهها بود که نمی نگاشتم. دیگر حتی نگاشتهای گذشته ام را فراموش کرده ام.از او برایت گفته بودم،از آشنایی مان وچگونه انس گرفتنمان.

همگان او را انکار کردند و مرا سرزنش.ولی او چیزهایی داشت که برای من قابل انکار نبود؛صداقت نگاهش،معصومیت کلامش......و از همه مهمتر،مثل من بود،همزاد من بودو آنچه برایم نشانه شد عشق او بود.

پیش از اوتمامی حرفهایم از آهی که از سیاه چال تن می آمد خلاصه بود.

راستش را بخواهی،از او نوشتن برایم سخت بود؛وحال از ادامه نوشتن بیم دارم.در این چند صباحی که نمی نگاشتم در درونم یک رنسانس در حال شکل گیری بود.

سعی داشتم تا افکارم را جور دیگر ببینم،از نقد خود شروع کردم وبه نقد تک تک اتمهایی پرداختم که بی هدف یا با هدف به دور هسته اتم خود می چرخند.

نمی دانم تنهایی را من ترک کردم یا او مرا به حال خود گذاشت.در هر حال دیگر اورا هم ندارم حتی در تنهایی هایم.........می خواهم زین پس متفاوت بنگارم،امیدوارم متفاوت نشده باشم.

 

+ نوشته شده در ساعت 18:13 توسط SQS |


.......................................اومدم

+ نوشته شده در ساعت 18:11 توسط SQS


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa