تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

                                                     وداع

این بار بدون مقدمه....وبا سخنی پیچیده تر از گذشته؟...

می دونم وبلاگم طرفداری نداره.....ولی اگه تو به نگاشتهای من گاهی سرکی میزنی .....شاید تا تابستان ..فصل رسیدن ... دیگر ننگارم...اما می آیم ...وباز خواهم نگاشت ...مطئن باش

خوبی تنهاییم اینه که موقع رفتن کسی واسم اشک نمی ریزه....

+ نوشته شده در ساعت 17:39 توسط SQS |


سیاهی فرا رسیده است و با فرا رسیدن آن امواج آبی نیز به تیرگی گرائیده اند

ستارگان هویدا گشته اند و با من حرف میزنند .....

ولی امواج نمی گذارند تا صدای آنان را بشنوم و ابرها نیز کم ک دیدار آنان را از من دریغ میکنند. در پایین ترین نقطه نشسته ام تا مگر آب مرا با خود ببرد

در برابر چشمانم تنها سیاهی موج میزند به ساحل می خورد وباز میگردد تا در امتداد افق به آسمان بپیوندد و مرا نیز همراه خود می برد، سبکتر از دست نگاشته هایم بر آب.احساس روانی، دارم و در کنار «تنها» یی نشسته ام. تاریک است، تاریک، تاریکتر از درون من. تنها کور سویی به چشم می خورد.

خسته ام، خسته تر از آن که به خواب بروم. تنها توان من فکر من است که از طوفان خستگی جان سالم به در برده و جاریست. امواج کف آلود احساس را به سوی خود می خوانند برای غرقه شدن در هیجان آن.. اما من خسته ام و توان همراهی آن را ندارم.

خدایا کمکم کن . خسته ام، خسته.

بیا ای موج و مرا در خود غرق کن ولی از من شورمَطَلَب که من آن را گم کرده ام

+ نوشته شده در ساعت 17:35 توسط SQS |


         

بازم میگم....

من میدونم آخرش چی میشه ؟آخرش همه میریم ، چه زندگی کرده باشیم، چه زندگی نکرده باشیم!..

+ نوشته شده در ساعت 17:32 توسط SQS |


تقدیم به آن که تنهایی برایش مقدس است.

صبحدمان خورشید بر گونه هایم بوسه زد،من چشم گشودم ودنیای دیگری را در مقابل خود دیدم، وای کاش می دانستم اینجا آغاز دنیای تنهایست.

آنرا لمس کردم، وبوئیدم وحتی چشیدم با دنیای پیشینم متفاوت بود. چشمان خود را بستم، می خواستم دوباره به دنیای پیشینم باز گردم.اما..اما نشد!نتوانستم. چون دیگر من در این دنیا زاده شده بودم.

+ نوشته شده در ساعت 17:26 توسط SQS |


ماهی تنها بود...تنهای تنها... مثل من

ماهی دلتنگ بود... دلتنگدریا ...مثل من

ماهی تو تنگ بود ...تنگ تنگ ... مثل یه زندون

ماهی تنگ قشنگ... دلش دریا می خواست

اما

ماهی قصه ما ...تنها نبود ..تو تنگ نبود

توی دریای بزرگ ... واسه خودش تنگ ساخته بود ...خودشو زندونی کرد...

میون اون همه ماهی...خودشو تنها میدید...........مثل من

+ نوشته شده در ساعت 10:19 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 14:41 توسط SQS


در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد ومی تراشد.

انی دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که ای دردها ی باور نکردنیرا جز اتفاقات و پیش آمدهای نادر وعجیب بشمارند واگر کسی بکوید یا بنویس، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛زیرا بشر هنوز هنوز چاره ودوایی برایش پیدا نکرده.............

+ نوشته شده در ساعت 20:37 توسط SQS |


پشت اش سنگین بود و جاده ها طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید،دشوار و کند؛و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری سخت بر دوش میکشید.

پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛وسنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:ای عدل نیست، این عدل نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی،من هیچگاه نمی رسم.هیچگاه.و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.

وگفت: نگاه کن ،ابتدا و انتها ندارد.هیچکس نمی رسد.

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است.حتی اگر اندکی.وهر بار که میروی ،رسیدهای.

و باور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛پارهای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان طولانی.سنگ پشتبه راه افتاد و گفت:رفتن،حتی اگر اندکی؛وپاره ای یز«او»را با عشق بر دوش کشید.

+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط SQS |


سلام .....

خوشحالم به من سر زدی.....اما یه نکته؟...

من اگه مینگارم واسه دل خودمه .... واسه اینه که فکر میکنم کسی هست که حرفهای منو ..حتی یه ذره..بهفهمه.

.......دیگه مقدمه بسه........... من به وب هیچ کس سر نمی زنم ....از کسی هم نمی خوام به من سر بزنه...... فقط اونهایی بیان که فکر میکنن مثل هم فکر میکنیم.

SQS

+ نوشته شده در ساعت 12:13 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 17:51 توسط SQS


اين طوری شروع شد.

«تو عالم خودم بودم که یه احساس کردم یکی از پشت سرم صدم میکنه،ترسیدم برگردم؟خورش اومد جلوم وایستاد!»

دستش رو دراز کرد طرفم. گفتم: نه، خواهش مي کنم...نمي خوام بياي پيشم، ازت مي ترسم،میترسم بهت عادت کنم،میترسم باورت کنم.ولي...وقتي دستاشو گرفتم از سرديش بدنم لرزيد.

سرما از نوک انگشتاش وارد بدنم شد و من يخ زدم.

اولش بودن باهاش خيلي سخت بود ولي بعد ديگه بهش عادت کردم. آدم به همه چيز عادت مي کنه، حتي به تنهايي .

يه حرفش هنوز تو گوشهام مونده اون گفت: آدم هميشه تنهاست حتي تنها به دنيا مياد. حالا ديگه با هم مثل دو تا دوست صميمي هستيم. با هم راه مي ريم، نفس مي کشيم، مي خنديم، کتاب مي خونيم... خواب مي بينيم. حتي وقتي اطرافمون پر از آدمه منو تنهايي باز با هميم، بي توجه به بقيه با هم حرف مي زنيم .بعضي روزا از دستش خسته مي شم و سرش داد مي کشم. ازش مي خوام که منو بذاره و بره.خوبي تنهايي اينه که هيچ وقت با من قهر نمي کنه حتي وقتي ناراحتش مي کنم.دوست ندارم تنهايي رو با نگاه هاي دروغ، خنده هاي قلابي، احوالپرسي هاي اجباري، محبت هاي الکي..... عوض کنم.

مي گم حالا که منو تنهايي اين همه با هم صميمي شديم پس بهتره که تا آخر دنيا با هم باشيم.تنهايي دستاي سردش رو مي ذاره روي گونه هاي يخزده من و مي گه :اگه اينطوري فکر مي کني پس ديگه چرا اشک تو چشمات...........- بسه ديگه، هيچي نگو، اين ماله اينه که سرما خوردم

به جاي چشمام لبامو نگاه کن. ببين دارن بهت لبخند مي زنن!

+ نوشته شده در ساعت 15:0 توسط SQS |


*

+ نوشته شده در ساعت 14:49 توسط SQS


                                                                                    باید.....!

                                               ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند.

                 کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

                                                                           خوب بدان!.....

                                            دگر در دلها جایی بنام عشق نیست.

+ نوشته شده در ساعت 11:55 توسط SQS |


+ نوشته شده در ساعت 11:53 توسط SQS |


روزها در پی هم و شبها در پی روزها....میگذرد.

باران آرام بر شیشه اتاقم میکوبد.او هم دلش گرفته....باران زیبای بهاری...

دیگر حوصله تماشای باران را هم ندارم....

حوصله خودم را هم ندارم.....

دیگر گذشت زمان هم برایم مهم نیست.....بگذار تا بگذرد......

ومرا با خاطراتم تنها بگذارید......

+ نوشته شده در ساعت 11:39 توسط SQS |


زراهی باز میگردم که آشنایی هم دگر نیست                    زراهی باز میگردم که بویی از وفا نیست

مرا چون افعی زخمی که ز خودزهر میزاید                                              درون آتش افکندند           بگرد آتشم اینک بسان فاتحان از شوق رقصیدن

دگر کشتند انسان مرا            کشتند وخواباندند وجدان مرا        در قصر تابوتی که چون گهواره طفلان         بی مادر زلالایی خبر نیست

دگر انسان من مرده دگر وجدان من خفته وحتی آشنایی هم دگر نیست

+ نوشته شده در ساعت 20:12 توسط SQS |


حسرت یه بارون به دلم موند، خدایا...........کاش بارون می یومد،تا بشه زیر بارون قدم زدو همه چیز رو فراموش کرد

...کاش بارون می یومدتا بشه زیر بارون قدم زد و قدم زد ....میشد دل ابریمو زیر بارون آزاد بزارم

می شد زیر بارون اشک بریزی و کسی نفهمه که بارونه یا اشک........می شد همه درداتو به بارون بدی

می شد زیر بارون به روزای خوب گذشته فکر کنی.....

.....می شد بارون بشی..............

+ نوشته شده در ساعت 17:7 توسط SQS |


                      من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید                   قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید

..........................................................................................................................................

گویند:زیباست آواز قناری در قفس

.....آیا تا بحال قناری را آزاد دیده ای..

..تا بدانی چه زیبا تر خواهد خواند در آزادی

+ نوشته شده در ساعت 15:13 توسط SQS |


 

زمین.........

زمین،فقط همین

زمین صاف و ساده

زمین جدا شده از آسمان......بدون قلب،عشق،زندگی

زمین،فقط زمین

ای زمین............

بگذار صدایم تا خدا برسد؟

.....من زمینی نیستم!!!

+ نوشته شده در ساعت 22:2 توسط SQS |


دستانم را می بویند....بوی گل میدهد .....

_گل چیده ای!!!.....بدون محاکمه !.....حبس ابد؟....مهر سکوت بر لبانش زنید؟

چرا از من کسی توضیح نخواست؟!..........شاید من گلی کاشته بودم؟ شاید.....

+ نوشته شده در ساعت 15:29 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

آبان 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa